#نگهبان_آتش_پارت_516
-من چطور از این مرد بگذرم؟
آرامشم رفته بود؟ نه من الان آروم بودم.. بعد از اون شب امروز تازه به اینجا اومده بود.. دستم رو قلبم نشست.. ای کاش توهم به حال دلم بیفتی.. اون روز همه این ها رو تلافی می کنم.. آقای تاویار کامیاب..
تصمیم نداشتم بیرون نرم برای ندیدنش.. من برای درآوردن حرص اون زن حتما می رفتم...
کمی با آینه داخل گوشیم خودم رو آرایش کردم.. موهام رو پشتم بافتم و جلوش رو کج روی صورتم که کبود بود ریختم.. صندل پوشیدم و از اتاق بیرون زدم از بیرون صدایی به گوشم نمی رسید.. همه جا رو با چشم به دنبالش گشتم اما نبود.. نفسم رو شل بیرون فرستادم.. باید معدم رو ساکت می کردم و بعد هم قلبم رو.. وای بازم نفسم تند شد.. وای صدف بی جنبه...
به سمت راه پله نیم نگاهی کردم و شونه بالا انداختم خیلی زود پا به آشپزخونه گذاشتم.. از بیرون دیدم که ساعت یازده صبح بود.. شکوه رو دیدم که درحال پختن غذابود
-سلام
دست از شستن برداشت و به سمتم چرخید.. با لبخند گفت:
-من فداتون بشم سلام به روی ماهت دخترم
لفظ دخترم حس شیرینی بود مثل پرواز کردن گروهی از پروانه ها.. گونم سرخ شد..
-ممنونم شکوه ببخشید به خاطر..
شرمزده بودم..
-به خاطر رفتارم
جلو اومد و منو به آغوش کشید.. کاسه چشم هام پر شد.. چقدر بهش نیاز داشتم.. یه آغوش از جنس مادر.. آروم موهام رو نوازش کرد
-اینو هیج وقت نگین شما واسم خیلی عزیزین.. من کیم که شاهزاده خانومی مثل شما ازم عذرخواهی کنه..
دست هام رو بالا بردم منم بغلش کردم
-نه من هیچ کس نیستم ممنونم شکوه
و ازش جدا شدم اون هم چشم هاش خیس اشک بود
-کاش خدا بهت بچه می داد تو خیلی مادر خوبی واسش میشدی..
نگاهش پر از درد و آرزوهای از دست رفته شد پشت کرد شاید می خواست بیش از این ناراحتیش رو نبینم.. برای عوض کردن این حال دست رو شکمم گذاشتم
romangram.com | @romangram_com