#نگهبان_آتش_پارت_515

-هرکار کنی از پیشت نمیرم

بین گریه حرف می زدم:

-میمونم تا با وجودم عذابت بدم من دخترتم و تو دوست نداری

و پوزخند تلخی زدم که جیگرم سوخت.. باید به خودم میومدم اتاق بهم ریخته و گلبرگ های خشک شده، بهم دهن کجی می کرد.. دستم رو لبه پنجره گذاشتم و بلند شدم...

با وجود درد معدم اتاق رو مرتب کردم و از کشو حولم رو برداشتم شاید دوش آب گرم کمی حالم رو بهتر می کرد.. پا به حمام گذاشتم از آینه بخار گرفته چهره خودم رو دیدم و وحشت کردم.. پای چشمم گود افتاده بود کبودی صورتم از تصورم بدتر بود جای انگشت هاش عجیب خودنمایی میکرد.. لاغر شده بودم و استخوان گونم کامل درمعرض دیدم بود.. به اون صدفی که به این خونه اومد هیچ شباهتی نداشتم.. با خودم گفتم آره صدف.. خوب به ذهن بسپار این تاوان اعتماد به تاویار بود.. لب زدم:

-دیگه هر روز برای قلبم تکرار میکنم.. حق با بابا مهردادم بود...

با به یاد آوردن نامش تمام دلتنگی های دنیا یک جا به قلبم نشست.. خیلی زود دوش گرفتم.. با پوشیدن حوله قرمز رنگم بیرون اومدم.. باید از این اتاق بیرون میزدم.. باید آرامش رواز اون زن می گرفتم.. در آرامشی که خیلی برای به وجود اومدنش تلاش می کردم موهام رو خشک کردم.. لباس راحتی از کمدم بیرون آوردم.. بلوز آستین کوتاه نارنجی و در تصمیم آخر شلوار کتان یخی پوشیدم.. تصمیم داشتم برای پوشوندن این آثار محبت از روی صورتم کمی آرایش کنم.. به خودم لبخند زدم.. پوست کلفت نبودم اما عادت نداشتم به ناراحت موندن.. بابا مهردادم همیشه وقت دلتنگی برای مادرم تواین سال ها خوب بهم یاد داده بود چطور خودم برای خوب شدن تلاش کنم.. آخ بابا جونم کاش اصلا به این جا نیومده بودم.. الان پیشم بودی دلم آغوشش رو کم داشت.. کم آورده بودم.. هیچوقت تا به این حد بی حصار امن دستاش نمونده بودم..

چند ماه شد؟ بیش از سه ماه.. داشتیم به سال نو ایرانی ها نزدیک می شدیم و من... اینجا زندانی شده بودم توخونه خودم.. آه کشیدم.. انگار تو تقدیرم نبود یه خانواده کامل داشتن.. بیست و دوسال مادر نداشتم.. حالا پدر... بغض گلوم رو با لجبازی پس زدم

-من اینجا عاشق شدم اما هیچکس نیست تا باهاش حرف بزنم بهم روحیه بده اصلا بهم میگفت به درک که باهات بده یا اصلا دوست نداره حتی تو رو نمی بینه.. خیلیا برای تو و یه نگاهت جون میدن..

به این همه بدبختی با اشک خندیدم

-آره صدف به خودت دلداری بده..

اون مجسمه آتش طبیعی، اصلا تو رو با غرور تحویل این هیولا نداد.. و با دهن کجی تکرار کردم..

-این بهترین کاره.

و حرصی به رونم کوبیدم که آخم بلند شد.. باید حواسم رو از تاویار پرت می کردم.. اصلا چرا هنوز بعد اون برخورد بهش فکر می کردم؟ صدای قار و قور شکمم زنگ خطر بود که از فکرش بیرون بیام.. همونطور که به سمت تختم می رفتم زیرلب گفتم:

-جذاب یخی..

اما عجیب وجودش پر از گرماست کلا فیزیک شیمی رو ترکیب کرده با وجودش.. پوف کشیدم

از مغزم برو بیرونم.... و دستم رو روی سرم گذاشتم.. انگار که تاویار اونجاست ومن بیرونش آوردم.. راهم رو از تخت به پنجره کج کردم و اونو از شیشه به بیرون انداختم و با ذوق کف دو دستم رو بهم کوبیدم بلند گفتم:

-آخیییش راحت شدم..

نگاه از جایی که فکرش رو انداخته بودم گرفتم که بادیدن یک جفت تیله های سیاه که به من نگاه می کرد زانوهام لرزید برای سقوطم... که با دستم به پنجره مانع شدم.. آخ.. خیلی زود دست چشم هاش از گلوی قلبم برداشت ومن دوباره به این دنیا پرت شدم.. گامی به عقب برداشتم.. لبای بی جونم رو تکونی دادم


romangram.com | @romangram_com