#نگهبان_آتش_پارت_514

به میان حرفش پریدم:

-میشه تنهام بذاری؟

ناباور گفت:

-چی خانم؟

به زحمت ادای آدم های قوی رو درآوردم.. من دیگه جونی برای هی مقاومتی نداشتم..

-من سیرم لطفا برو و تنهام بذار..

جلو اومد و با دست موهام رو کنار زد

-این چه حرفیه؟

و با دیدن صورتم هین کشید و محکم به صورتش کوبید شوکه نگاهش کردم:

-وای صدف خانم صورتتون چی شده؟

باخودم گفتم مگه صورتم چش شده؟ دستش که به سمت صورتم اومد ازش فاصله گرفتم و با دیدن جای خالی آینه ی میز آرایشی اتفاق های دیروز رو به یاد آوردم.. هنوز اتاقم به هم ریخته بود و بوی تند عطر میومد.. جلو رفتم که شکوه شتاب زده خودش رو به من رسوند

-کجا میرین خانومم؟ زمین پر شیشه ست خانم نذاشتن...

و بقیه حرفش رو قورت داد خودم ادامش رو می دونستم لب زدم:

-از اتاقم برو بیرون

ملتمس گفت:

-اما خانو..

با گریه داد زدم:

-ولم کنید برو برو

و ازش فاصله گرفتم.. حالم خوب نبود تحمل این خونه رو نداشتم.. شکوه هم از اتاقم رفت.. زیر پنجره نشستم به صورتم دست کشیدم حالا به خوبی جای دست هاش رو روی گونه سمت چپم حس می کردم.. پر از نفرت زمزمه کردم:


romangram.com | @romangram_com