#نگهبان_آتش_پارت_513
-شنیدی دختر جون؟
داد زد:
-باتوام؟
از ترس و ناتوانی سرتکون دادم
-آفرین.. ضمنا تاوان این کارت رو پس میدی..تو، توی روی من ایستادی..
حرفش رو زد برای تکمیل حس بدم گلدون رو برداشت و به دیوار کنار پمجره کوبید و من روح از تنم رفت.. نه.. خدایا.. اینجا چه جهنمی بود؟ نفسم به سختی بالا میومد.. نگهش رو بین من و گلدون شکسته و گل های ملاشی شده چرخی داد و با پوزخندی واضح از اتاق بیرون رفت..
به سختی از روی تخت کنار رفتم و کنار نعش گل ها نشستم و زانوهام رو تو بغلم گرفتم.. کاش تاویار بود.. کاش.. کل وجودم درد می کرد.. تو خودم بیشتر جمع شدم.. نمی دونستم چه ساعتی از روز بود اما اونقدر گریه کردم که خوابم برد...
با حس دستی رو بازوم هین کشیدم و روی تخت نیم خیزشدم..
-وای صدف خانومم زهرترک شدم..
شکوه بود که دستش رو روی قلبش گذاشته بود و با ترس به من نگاه می کرد.. نفس نفس می زدم:
-چی شده شکوه؟ چرا اومدی تو اتاقم؟
هنوز موهام آشفته بود و حتی نمی خواستم از این حال درش بیارم جلو اومد و دست رو شونم گذاشت
-بمیرم براتون.. اومدم بگم بیاید صبحانه بخورید..نگرانم خدای ناکرده مریض بشین..
وانگار چیزی به یاد آورده باشه غمزده گفت:
-ای کاش اون روز از پیش من فرار نمی کردین.. خانم وقتی فهمید خیلی عصبانی شد...
بدنم درد داشت نمی دونم از محبت هایی بود که لیلی مادرانه واسم خرج کرده بود یا از ضعف بدنی که داشتم؟ بی حوصله از روی زمین بلند شدم.. هنوز خورده شیشه تو جای جای اتاق رخ نشون می داد و شکوه هنوز حرف میزد.. دستم رو به دیوار تکیه دادم.. سرم گیج می رفت دلم تنهایی می خواست
-راستش منم خیلی از دست شما ناراحت شدم اما...
romangram.com | @romangram_com