#نگهبان_آتش_پارت_512
تکون نخوردم:
-خانومم آروم باشید من باهاشون حرف میزنم
این شکوه بود که سعی داشت آتیش لیلی رو خاموش کنه اما من مثل یک هفته گذشته خوب می دونستم چی انتظارم رو می کشید
-توساکت شو ازاتاق گم شو بیرون
و با داد به من گفت:
-تو باز کارتو تکرار کردی؟
ندیده می دونستم چشم های سبزش به خون نشسته بود.. حس کردم لیلی، شکوه رو بیرون کرد و در رو به هم کوبید.. خیلی می ترسیدم.. نفهمیدم چی شد که با مو از روی زمین بلندم کرد.. با درد جیغ زدم تو صورتم غرید:
-دیگه داری صبر منو لبریز میکنی صدف..
دستم رو روی پنجه هاش گذاشتم
-آیی ولم کن.. م من ازت نمی ترسم
سرش رو نزدیک آورد
-میکشمت..
این دل و جرات از کجا بود نمی دونم اما با تمسخر گفتم:
-می خوای دختر خودت رو بکشی؟
صورتش به کبودی میزد حجم بیشتری از موهام تودستاش مشت شد.. دست بالا آورد وسیلی محکمی به صورتم کوبید و من رو روی تخت پرت کرد.. دستم رو صورتم بود و بلند گریه می کردم هیچ زمان از کسی سیلی نخورده بودم.. درد داشت این حالم.. سایه نحسش رو روی خودم حس کردم و صدا کنار گوشم روح از تنم برد
-تو لایق دختر من بودن نیستی.. خوب گوش کن
و به سرم ضربه زد.. بغض داشت خفم میکرد
-حواست به خودت باشه.. از تاویار فاصله بگیر حتی بهش فکرهم نکن وگرنه خودم با کمال میل جونت رو می گیرم..
و دستش رو پرحرص رو موهام کشید
romangram.com | @romangram_com