#نگهبان_آتش_پارت_510
ازم فاصله گرفت
-تاویار؟
-...
کلافه گفت:
-ای باباااا.. پسر توچه توانی داری.. این همه سکوت؟؟؟ عمو افتاد زندان سکوت کردی.. دنیا خراب شد تو بازم سکوت کردی.. از اون اتفاق لعنتی چیزی نمیگم اما بازم کار تو سکوت بود الانم که...
به میان حرفش پریدم
-یکبار به این فکر کن شاید با از دست دادن اونا من صدامو گم کردم.. من حرف داشتم...
حامد با دهن باز به من نگاه کرد
-الانم حرف دارم.. ولی خواهش میکنم نخواه چیزی بگم..
تکیه م رو از ماشین گرفتم و کمر راست کردم.. تو چشم های پر از دردش زل زدم و تک تک حرف هام رو به سرش فرو کردم..
-می دونم دلت واسه اون دختر می سوزه .. اما جاش تو اون خونه امنه من حواسم به همه چیز هست.. نذار لیلی اون دخترو یه مانع سر راه ببینه.. وگرنه خوب میدونی چی میشه..
و پشت کردم که گفت:
-گاهی بامن حرف بزن
خیره به سنگی دور، منتظر ادامه حرفش شدم که خودش رو به من رسوند و مقابلم ایستاد.. چشم بالا کشیدم..
-من پراز اشتباهم گاهی نمی فهمم تو سرت چی میگذره..
دست رو شونم گذاشت او هم گرم بود مثل من..
-بابت امروز معذرت می خوام تند رفتم ..
در دل گفتم آره اما نه مثل من.. به نشانه احترام بود یا محبت نمی دونم اما دست رو دستاش که رو شونم بود گذاشتم
-به چیزی فکر نکن
romangram.com | @romangram_com