#نگهبان_آتش_پارت_509
-آره منم اصلا ندیدم
رو گرفتم.. باز گفت:
-من برادر خوبی نیستم
سوالی نگاهش کردم.. چشمش به دور دست ها زل زده بود.. ته ریش بلندش رو از نظر گذروندم وبه نیم رخ لبش خیره شدم
-وگرنه روزی که بار اول اون سیگار لعنتی رو گوشه لبت دیدم..
وبه من نگاه کرد:
-همونجا چنان می زدمت که.. که..
ابروهام بالا پرید با فک منقبض ادامه داد:
-آخ تاویار.. نمی دونی تو این سینه چه دردی از تو هست
هنوز قصد شکستن سکوتم رو نداشتم.. حامد ازمن چه دردی داشت؟ حالش خوب نبود اما الان....
-احتمالا تو باید خوب بدونی اگه برادر درد بکشه اون یکی به چه حالی میفته؟
نگاهم کرد.. سرتکون دادم مگه میشد ندونم؟ از کوره در میرفتم اگه پای یه دونه برادرم به میان بود
-منم در برابر تو این جوریم.. تاویار منت نیست به جان عزیز، تو برام چیز دیگه ای شدی.. نمیتونم دردت رو، آتشی که به جونت افتاده رو ندید بگیرم
سکوتم رو که دید آه کشید و کنارم به ماشین تکیه داد.. حرف های حامد برام خیلی باارزش بود خیلی.. اما من توانی برای این همراهی احساسی نداشتم.. تو بدترین سن، بدچیزی دیده و شنیده بودم.. نفهمیدم چیشد اما جهان بدجور سیلی زده بود زیر گوشم.. دهنم بسته شد..
-حرف نمیزنی؟
دلم می خواست اما.. دستی پر محبت به کتفم زد
-بی خیال هرچی نباشه تو تاویاری..
با اخم نگاهش کردم که بلند خندید و دلم لرزید
-باشه اخم نکن به خدا می ترسم..
romangram.com | @romangram_com