#نگهبان_آتش_پارت_508

و انگشت اشاره و شصتم به هم زدم و جلو چشمش گرفتم

-تو نظر خودتو گفتی درسته؟

ناباور از این وضعیت سر تکون داد:

-اوکی تحویل دادن اون دختر نظر من بود..اعتماد حامد.. این مهمه.. نگو که نمی دونستی تحت تعقیب بودم.. اون عوضی منتظر یه حرکت اشتباه از من بود.. حتی اگه تحت تعقیب نبودمم تصمیمم این بود.. عوض نمیشد..

-....

-حالا برگرد سرکارت و منو به حال خودم بذار

و با چند قدم ازش فاصله گرفتم که صداشو شنیدم

-فقط بهم بگو چطور دلت اومد؟

وجودم یخ زد و من سوختم این بی رحم ها، از جون دلم و احساسم چی می خواستن.. در رو باز کردم و بدون نگاه کردن به صورتش گفتم:

-فراموش نکن من همون تاویاریم که یه دونه خواهرش رو بعد جون دادن رو دستاش به خاک سپرد..

و صبر نکردم.. همچون مردی درحال سوختن به دنبال راه نجات از اونجا فرار کردم...





بی هدف به جایی که نمی دونستم رانندگی می کردم این روزها بیش تراز همیشه احساس می کردم هیچ کس حالمو نمی فهمید.. به کجا رسیده بودم؟

نفهمیدم چقدر از شهر دور شدم اما روبروم بیابون بود و بیابون.. ماشین رو درست وسط جاده متروکه ای پارک کردم از ماشین پیاده شدم.. ماشین درست لبه پرتگاهی بود که من تازه متوجه ش شدم.. به این شانس لعنتی پوزخند زدم چی می شد کمی اونطرف تر رفته بودم؟ هوا سرد بود.. این رو از بخاری که دهنم ساطع می کرد متوجه شدم..

گامی به جلو برداشتم کف دستم رو روی کاپوت داغ کشیدم و درست رو به دره و با تکیه به ماشین ایستادم.. هیچ صدایی به گوش نمی رسید پر از آرامش و سکوت.. چیزی که این سال ها و این روزها خیلی بهش نیاز داشتم..

سیگاری از کتم بیرون آوردم و گوشه لبم گذاشتم.. با فندک روشن کردم با به یاد آوردن سیاوش پک عمیقی زدم و با بی رحمی همه ی دودش رو بلعیدم که به سرفه افتادم.. حس کردم دستی پشت کمرم نشست.. تک سرفه ای کردم و سرکج کردم تیکه سنگی به پایین پرت شد و من حامد رو نگران کنار خودم دیدم

-عجب جای بکری پیدا کردی

هنوز سرفه می کردم.. نمی دونم چرا اما درکنار حامد سیگارکشیدن کارمن نبود شرم حضور داشتم انگار.. سیگارم رو روی زمین انداختم و با پا پنهان کردم.. مردونه لبخند زد:


romangram.com | @romangram_com