#نگهبان_آتش_پارت_507

-ازش بی خبرم و نمی دونم کجا میره و میاد.. می فهمی؟ میفهمی خیلی وقته..

و پوزخند صداداری زدم..

-من چطور برادری ام؟

چرخی به دور خودم زدم.. در سکوت نگاهم می کرد.. با دست به در اشاره کردم..

-باورت میشه اون مرد منو نمی شناخت..

با مشت به سینم کوبیدم.. حامد انگار باور نمی کرد این من باشم که حرف می زنم..

-خدا لعنتم کنه

سریع خودش رو به من رسوند.. مچ دست هام رو با دست های پهنش گرفت..

-آروم باش.. عادت ندارم تو رو اینطوری ببینم.. چرا فکر می کنی سوختن تو سوختن ما نیست؟ چرا فکر می کنی حال ما خوبه؟ اون چیزایی که تو از دست دادی واسه ما هم ارزش داشت.. خواهر تو...

پوزخند صداداری زدم من چقدر بدبخت بودم...

-فقط ولم کن..

با خودم تکرار کردم خواهر از دست رفته کجا و عشقی نافرجام کجا... حامد از چه سوختنی حرف میزد که من خود آتش بودم.. لحنش را تغییر داد.. می خواست حال بدم را عوض کند..

-بابا جوونه کی این روزا حوصله درس خوندن داره؟

و خندید.. مات نگاهش کردم پر از خشم.. لبخندش رو جمع کرد.. با حامد نمیشد حرف زد.. دلم نمی خواست باهاش بحث کنم.. امروز خیلی زیاده روی کرده بودم..

-من خوب میدونم چرا اومدی

موشکافانه نگاهم کرد و انگار تازه یادش اومده باشه که چرا اومده گفت:

-آره باید هم بدونی.. من به تو چی گفتم؟ ها؟ نگفتم اون دخترو پیش خودت نگه دار؟

من در این وضعیت هم حواسم به همه چیز بود..

-کافیه بس کن دیگه تحمل این بحث رو ندارم حامد هیچ وقت نخواستم اما یکم درک کن


romangram.com | @romangram_com