#نگهبان_آتش_پارت_505
گره اخمام کورتر از این نمی شد این مرد چی می گفت؟ سیاوش به دانشگاه نمیومد؟ اون مرد برادر من رو دروغگو نامید؟ با خشم کنترل شده ای لب زدم:
-این حرفا چیه؟ برادر من چرا نباید سرکلاس هاش حضور داشته باشه؟
حالم دست خودم نبود سیاوش منو از خودی که ساخته بودم جدا میکرد من اینجا و در این اتاق درست مقابل این مرد گم شده بودم..
-این سوالی هست که ما از شما که ولیش هستین داریم
تند نفس می کشیدم و مدام عرق می ریختم ... چرا من خبر نداشتم؟
پوزخندش آتیشم زد.. ایستادم و یه گام دور شدم و صداش رو شنیدم:
-بیش از سه ترم هست که تمام اساتید اعلام کردن ایشون یعنی برادر شما فقط اسما سرکالاس ها هست
به گلوم برای بار هزارم چنگ زدم نفس نبود آخ سیاوش با من چیکار کردی؟
-هنوز به امور مالی دانشگاه بدهکاره
سکوت کردم نزدیکم شد
-حالتون خوبه؟
نه نه.. خوب نبودم.. حالم بد بود.. به سمتش چرخیدم با دیدنم به وضوح جا خورد شک نداشتم چهرم حال درونم رو نشون نمیداد:
-بدهیش چقدر هست؟
-فکر می کنم حدود هفت میلیون.. ولی برای اطمینان بیشتر به امور مالی سر بزن.. اینقدر این جوون نمیاد که پول به کنار دلمون براش تنگ میشه..
چی می شد اگه این مرد رو همینجا می کشتم؟ من فکر نمی کردم اینقدر نبودنش پررنگ باشه.. فکر نمی کردم تا این حدد پرآوازه باشه و ای کاش نبود.. همون دم از دسته چک مبلغ مورد نظر رو جدا کرم و مقابلش گرفتم وبی مکث به طرف در رفتم که گفت:
-باهاش حرف بزنید..
دلم پراز حرف های نگفته بود لب زدم:
-حتما
و به سنگینی یه کوه از اتاق بیرون زدم... سرم رو رو به سقف گرفتم.. پاهام توانی برای حرکت و یا حتی نگه داشتن وزنم رو نداشت دست هام مشت شد وبه رونم کوبیدم.. یه چیز رو خوب می دونستم من برای شنیدن این حرف ها به اینجا نیومده بودم... تکیه م رو از در بسته گرفتم وسعی کردم قدمی بردارم که توسط شخصی کشیده شدم و قبل هرچیزی به اتاق کناری تقریبا پرت شدم شوک شده بودم و با سکندری مانع افتادنم شدم در بسته شد و صدایی آشنا......
romangram.com | @romangram_com