#نگهبان_آتش_پارت_504
هنوز ایستاده بودم تمرکز نداشتم انگار.. سعی کردم آروم باشم
-من امیرزاده هستم..
دمی از بی نفسی گرفتم این چه حالی بود؟ من تاویار بودم وخوب میدونستم چرا به اینجا اومده بودم به صدام قوت رو برگردوندم..
-تاویار امیرزاده برادر سیاوش امیرزاده..
اول تعجب کرد اما بعد از پشت میز بلند شد
-بله بله می شناسم اما شمارو تابه حال..
به میان حرفش پریدم
-درسته اینجا نیومده بودم
لبخند زد..
-خیلی خوش اومدید:
بالاخره از در فاصله گرفتم.. او هم میز رو دور زد و دست دراز کرد.. من هم دست دادم
-بفرمایید بنشینید
و به صندلی اشاره کرد
نشستم خودش هم مقابل نشست کت شلوار دودی رنگ شیکی به تن داشت.. پا رو پا انداخت.. این اتاق هم نور زیادی داشت..
-من اومدم تا از وضعیت برادرم مطلع بشم..
با این حرف ابروهاش بالا پرید وچشم ریز کرد
-منظورتون چیه؟ من چندین بار خواستم به یکی از اعضا خانواده سیاوش خبر بدم تا علت این غیبت ها رو بپرسم. با اینکه خوب می دونین اینجا مدرسه نیست اما قانون داره..
و خندید
-حالا انگار حتی به خانوادش هم دروغ گفته.
romangram.com | @romangram_com