#نگهبان_آتش_پارت_503

-خوب گوش کن معین تمام قرار ملاقات های امروز رو کنسل کن ..

شتاب زده گفت:

-اما خیلی دیر شده من باهمه هماهنگ کردم جناب فروغی گفتن حتما به این جلسه میان..

پشت چراغ قرمز ماشین رو متوقف کردم من باید از سیاوش خبر می گرفتم نباید این قدر سهل انگاری می کردم از من متنفر بود؟ باشه به جون می خریدم تمام حرف های پراز کینه ش رو.. اما من هنوز برادرش بودن رو فراموش نکرده بودم.. نفهمیدم کی چراغ سبزشده ومعین بارچندم بود که من رو صدا میکرد..

-آقای کامیاب الو؟

-عذرخواهی کن بگو خودم به دیدنش میرم.

-چشم هرچی دستور بدین من الان تماس میگیرم...

-خوبه..

و تماس رو قطع کردم و تلفن رو روی سینه ی ماشین انداختم.. دلم سیگار می خواست اما الان درحالی که به عنوان شخصی از خانواده سیاوش به دانشگاهش می رفتم وقت مناسبی نبود.. دلم نمی خواست حتی کوچک ترین مسئله ای دید اساتید و هرکسی رو به برادرم بد کنم..

آخ امان از برادر کوچکم.. دستم رو روی قلبم گذاشتم

چه توانی داشت این لاکردار.. هنوز بعد این همه عذاب در ده سال گذشته این روزها در یک دم، بی پدر بی خواهر و بی برادرشدن رو تحمل می کرد؟ آخ قلبم آخ مادر.. درد از دست دادن تو رو در قوی ترین جای قلبم گذاشتم

بغض داشت استخوان های گردنم رو خورد می کرد... هوا نبود چطور نفس می کشیدم که به یکباره فضای ماشین مثل خلا خالی از اکسیژن شد..؟

شیشه رو پایین کشیدم و آرنجم رو لبه ش گذاشتم نگاهم به روبرو بود اما فکرم.. دلم جایی دگر.. من حتی به شبی که صدف گذرونده بود حتی فکر نمی کردم پوزخند زدم... نباید تو مغزم جا باز می کرد.. گرچه که..

چنگی به گلوم زدم این.... بالاخره مقابل دانشگاه توقف کردم حالا که من با تحویل دادن صدف به اون کفتار اعتماد بیشتری کسب کرده بودم شک نداشتم برخلاف دیروز که من متوجه ماشین مشکوکی که تمام مدت با فاصله ما رو تعقیب می کرد شده بودم الان کسی نبود.. از آینه که چشم های به گود نشسته م رو در خودش جای داده بود رو گرفتم و با برداشتن کیفم از صندلی عقب از ماشین پیاده شدم و در رو بستم.. دستی به کتم کشیدم مثل همیشه مشکی.. روشن تر از روزگارم بود.. به اطراف نیم نگاهی کردم جز سه ماشین و چند دانشجو دختر که به داخل دانشگاه می رفتن کسی نبود..

اخم کردم به شش جفت چشم که خیره به من بودن

چه چیز در من اون ها رو مبهوت می کرد؟ ریموت رو فشردم و از کنارشون گذشتم.. محوطه دانشگاه تقریبا شلوغ بود باچشم به دنبال سیاوش گشتم اما... نبود آه کشیدم.. نباید زیاد وقت تلف می کردم.. کیمیا خواهر حامد هم اینجا درس می خوند و البته نگار... خیلی زود خودم رو به ساختمان اداری رسوندم.. سالن بزرگ رو رد کردم واز پنج پله و یک پاگرد و یازده پله بالا رفتم.. هیچ کس نبود پشت در اتاق ریاست دانشگاه ایستادم و با کمی مکث با انگشت دو ضربه به در وارد کردم.. درست دو ثانیه بعد شخصی بفرمایید گفت و من صبر نکردم و دستگیره نقره ای در رو پایین کشیدم... پا به داخل گذاشتم کل اتاق رو با چشم کاویدم.. چند تابلو به دیوار.. میز شیشه ای و دو ردیف صندلی در دو طرف میز و میز کار.. یک مانیتور.. تمام وسایل اتاق را تشکیل می داد.. چشم بالا کشیدم مردی چهل و پنج ساله با موهای پر و جوگندمی به من نگاه کرد زود گفتم:

-روزبخیر

برای گفتن حرفم دودل بودم:

-سلام ممنون بفرمایید..


romangram.com | @romangram_com