#نگهبان_آتش_پارت_502

و لیلی باز خندید و خودش رو به بازوم چسبوند عضلاتم از نفرت مچاله شد.. نگاه پر از نفرت صدف هم قطره ی آخر بود در کاسه ی صبرم..

لیلی باز به حرف اومد و رو به صدف که همچنان مجسمه وار ایستاده بود گفت:

-لازم به این کار نبود.. فقط باید بهم میگفتی..

ومکث کرد.. امشب لیلی خیلی عجیب شده بود

-اگه بهم میگفتی دوست داری با تاویار وقت بگذرونی من بهت اجازه میدادم

ودستش که روی کمرم بود رو بالا کشید و موهام رو نوازش کرد

-من بهت حق میدم.

-واقعا؟

هردو متعجب از سوال صدف بهش خیره شدیم.. لبخند کجی گوشه لبش بود..

-پس اگه میگفتم بهم اجازه میدادی؟

جو خیلی سنگین بود.. صدف حال خوبی نداشت ومن خوب می دونستم.. احساس کرده بودم به من حسی داشت اما... این حق رو نه برای او و نه برای خودم نمی دونستم.. صدف گل رو بالا آورد و در برابر نگاه لیلی به بینی زد.. لیلی جواب داد:

-البته..

پوزخند زد و به ما نزدیک ترشد به هردوی ما نیم نگاهی انداخت و لب های خشکش رو برای بیان کلامی تلخ باز کرد:

-اما من.. از هردوتون متنفرم

نگاه آخرش به من بود چیزی دردلم ویران شد ویرانگی آشنا.. به یکباره صدایی چندین بار در مغزم اکوشد

"تو دیگه برادر من نیستی ازت متنفرم"

و حالا هم صدف.. گلوم خشک شده بود.. قبل ازهر حرفی از جانب لیلی بغضش ترکید و با دو از ما دور شد.. حال لیلی ابدا واسم مهم نبود.. من تاویار بودم.. در دل تکرار کردم این بهترین حسی بود که میتونستی و باید به من داشته باشی.. دخترک شیشه ای با من تیکه تیکه میشدی....






romangram.com | @romangram_com