#نگهبان_آتش_پارت_501

-اما این چشمای مرموز وهمیشه تبدار تو، تاب وتوانی برای من نذاشته تاویار.. هیچی جز تاریکی که دلم میخواد توش ..

دستم رو با انزجار رو لباش گذاشتم که لبخند زد و با پلک بسته بوسه ای روی انگشتم زد

اخم کردم انگار فراموش شده بود حضور صدف.. کاملا ارادی..

مات و مبهوت کنار در ایستاده بود و من حرکات دست شکوه رو روی موهاش می دیدم..

فاصله گرفتم که لیلی با چرخش سر به صدف نگاه کرد

-وای صدف

و در کمال ناباوری دیدم که به سمتش رفت و اون رو تو آغوش گرفت.. پلکم بالا پرید

خدای من.. عجب صحنه پرمهر مادرانه ای.. به چهره متعجب شکوه پوزخند زدم و نم اشک خوشحالیش پوزخندم رو عمیق تر کرد.. اعتراف میکنم امشب لیلی من رو هم سورپرایز کرد آفرین..

-عزیزم ما رو خیلی نگران کردی

صدف هنوز حرف نمیزد.. بی حرکت ایستادم.. اگرچه لیلی سعی می کرد خونسرد باشد و ادای مادران نمونه رو در بیاره.. اما همین نگاه کنجکاو و عصبیش روی گل های آویزون از دست صدف همه ی حجم خشم و کینه ش رو نشون می داد و من برای اولین بار از این بازی لذت بردم.. لیلی رو به شکوه گفت:

-برو وبراش چیزی واسه خوردن بیار

-چشم خانمم چشم

و رفت.. من هنوز دست به سینه مات تئاتری بودم که به حتم برای به این حال رسیدن، از این گرگ وحشی خیلی انرژی گرفته بود.. ازچیزهایی استفاده میکرد که در وجودش نبود مثل محبت.. دست صدف رو کشید و با هم به سمت من اومدن با لحن خاصی گفت:

-پس پیش تاویار بودی؟ گل های خیلی قشنگیه..

-...

بلند خندید و رو به من گفت:

-آخ تاویار.. تو توی وجودت چی داری که این دختر برای با تو بودن از خونه فرار میکنه؟

با این حرف صدف سر بالا کرد و من پرغیض گفتم:

-لیلی زیاده روی نکن.


romangram.com | @romangram_com