#نگهبان_آتش_پارت_500

-سلام لیلی خانم هستن؟

-بله بفرمایید

گامی به داخل برداشتم که شکوه تازه متوجه صدف شد با هین بلندی از کنارم رد شد و خودش رو بهش رسوند من با چشم به دنبال لیلی گشتم اما گوشم به اون ها بود شکوه گریه می کرد اما صدف...

-وای خانم شما کجا بودین؟ الهی من فدای شما بشم

و با پشت دست به صورتش کوبید

-آی خدا اصلا رنگ به روتون نیست بمیرم براتون

نزدیک تابلو ماهی در کویر ایستاده بودم.. چرا حرفی نمیزد؟ این بی قراری دربرابر آرامش بیمارگونم داشت منو می کشت..

-بیاین داخل همه نگرانتون بودیم

نمیدونم چرا حس کردم صدف به این حرف پوزخند زد

-براتون شیر گرم میارم..

چرا لیلی نمیومد؟ من از انتظار نفرت داشتم

-خیلی خوش اومدین..

این صدای بی تفاوت برای لیلی بود؟

سعی کردم تمام تنش کل امروز رو فراموش کنم تاویار شدم.. رو پاشنه پا چرخیدم: در کسری از ثانیه به پوسته ی سرد خودم برگشتم..

-بازهم مثل همیشه زیبا..

دو لبه ی کتم رو به هم رسوندم و گامی به جلو برداشتم

-زیبا و افسونگر..

سرمست خندید.. سر تا پاهاش رو با چشم کاویدم دامن مشکی که بلنداش تا کمی زیر زانو می رسید و تا وسط رون راستش چاک می خورد و نیم تنه قرمز رنگ آستین بلند که بسیار باز بود.. نور فضا برای منِ مرده خیلی زیاد بود واین باعث خماری چشم های سیاهم می شد.. می خواستم به صدف و رد دست هاش بی تفاوت باشم اما..

خودش رو جلو کشید لب های سرخش رو ازهم فاصله داد


romangram.com | @romangram_com