#نگهبان_آتش_پارت_499

-نشنیدی؟ گفتم درو باز کن

وپرخشم ادامه دادم:

-دستت رو بکش و درماشین رو ببند

-شرمنده

و به طرف عمارت رفت.. صدف ازم فاصله گرفت.. بین گریه لبخند زد:

-پشیمون شدی؟ منو به اون زن نمیدی درسته؟

-نه..

-...

تکرار کردم:

-نه..

و نگاهش کردم مات روبرو بود

-این زن که میگی مادرته

-..

-کار درست همینه... وقتی باهات حرف میزنم به من نگاه کن..

سرچرخوند و با چشم های بی فروغش بهم زل زد و گفت:

-باشه

نفسم رفت و من برگشتش رو احساس نکردم... آرامش ازدست رفتم رو دوباره احیاء کردم الان وقتش نبود تا چند دقیقه بعد باید لیلی رو ملاقات میکردم...

در عمارت باز شد و من ماشین رو به حرکت درآوردم.. همون جای همیشگی پارک کردم و از ماشین پیاده شدم.. چرا احساس می کردم صدای قلب صدف رو می شنیدم؟ پر از حس هاس غریب بودم.. در ماشین رو بستم و منتظر شدم نگاهم به عمارت بود که مجسمه ای که کمی پیش صدف نام داشت کنارم ایستاد.. چشم گرفتم.. من نمی تونستم به این دختر کمک کنم.. با گام های استوار به طرف ورودی رفتم خوب می دونستم هرچند سخت اما به دنبالم میومد.. به ویبره گوشی برای هزاران بار بی اعتنایی کردم خوب می دونستم کی بود.. وقتی پشت در قرار گرفتیم از گوشه چشم دیدم که قطره اشک سرکشی که رو گونش چکید رو با سر انگشت های کبود شده از سرماش رو پاک کرد.. لبخند تلخی زدم این دختر انگار حالا که مطمئن شده بود، می خواست خودش رو قوی نشون بده.. هنوز دسته گل رو بین مشت داشت و من قلبم نمی تپید.. خودداری صدف خوب بود باید یاد می گرفت چون دختر لیلی بودن کم فاجعه ای نبود...

در توسط شکوه باز شد با دیدن من سلام کرد


romangram.com | @romangram_com