#نگهبان_آتش_پارت_498
-خیلی بی رحمی خیلی..
و مدام با دست هاش تکونم میداد.. مثل سنگ شده بودم اما از درون داشتم متلاشی میشدم.. آروم رانندگی میکردم.. وقتی بی حرکت بودنم رو دید،دسته گل رو به بازوم کوبید و با دست فرمون رو تکون داد
-خدا لعنتت کنه..
صدام رو کمی بالا بردم:
-دیگه کافیه.. به خودت بیا..
گریه ش به هق هق تبدیل شد بریده بریده گفت:
-چ چطور دلت اومد ا این کارو ب بامن بکنی
و بلند گریه کرد.. اون چی فکر میکرد؟ خیلی زود نگهبان ها متوجه حضورمون شدن..
فاتح به سمتمون اومد و در سمت صدف رو باز کرد که صدف با ترس خودشو به من چسبوند.. خدایا این دختر چقدر بدبخت بود که به من پناه آورده.. دستش مدام به کت و پیرهنم چنگ مینداخت و داشتم به جنون می رسیدم.. یک به یک احساساتی که کشته بودم داشتند از خاک بلند می شدند.. سرمای دستش تنم رو به سوزش مینداخت و داشت کاسه ی صبرم لبریز می شد.. من توان رویارویی با تاویار گذشته رو نداشتم..
-صدف خانم خیلی نگرانمون کردین
و اما صدف درست مثل.. آه خدا... سایه.. خیس عرق شدم از این حجم شباهت..
-خواهش میکنم نذار منو ببرن
انگار داشت به قتلگاه میرفت.. جیگرم آتیش گرفت.. سرش رو بازوم بود دستم رو فرمون فشرده تر از این نمیشد..
دستاش رو رونم بود اما انگار قلبم رو داشت ازجا می کند.. گل های رز مابین تقلاهای صدف له می شد.. لرزش وجودش، تنم.. ماین.. غیرتم رو می لرزوند.. این زمین لرزه ی صد هزار ریشتری از کجا به زندگیم افتاده بود؟
-صدف خانوم؟
-در عمارت رو باز کن
این بی تفاوتی کلامم باعث شد هردو جا بخورن..
-چی؟
این رو فاتح بیان کرد نگاهش کردم
romangram.com | @romangram_com