#نگهبان_آتش_پارت_497

-جونم آقا؟

دستم رو از شیشه بیرون بردم و دسته ی گل های رز قرمزی که بین مشتش بود گرفتم و گفتم:

-همش چند؟

می تونستم خیرگی صدف رو حس کنم.. داشت تیره ی کمرم رو می سوزوند..

-همش؟ خیلی گرون میشه ها..

چشم های سیاهی داشت درست مثل من.. از کیف پولی چرمم دو سه تا تراول بیرون کشیدم و لب زدم:

-اینقدر کافیه؟

چشم هاش برق زد و با لبخند سری به تایید تکون داد.. دسته گل رو بهم داد و پول ها رو قاپید..

-ممنونم.. دیگه می تونم برگردم خونه..

و با دو دور شد.. پوف کشیدم و از مسیر رفتنش چشم گرفتم و شیشه رو بالا فرستادم.. صدف هنوز اشک می ریخت و بینی بالا می کشید.. من تصمیمم رو خیلی وقت پیش گرفته بودم اما... حرصی دسته گل رو بدون اینکه بهش نگاه کنم روی رونش گذاشتم و ماشین رو حرکت دادم:

-تاویار؟

اما وقتی جوابی از من دریافت نکرد سکوت کرد.. ماشین رو به حرکت درآوردم..

هنوز متوجه نبود و من ابدا حواسم از کل حرکاتش پرت نمی شد.. گریه نمی کرد و انگار حال بدش رو فراموش کرده بود و بوی گل همه ی فضا رو معطر می کرد.. انگشت های ظریفش روی گلبرگ ها به کدوم حسم چنگ میزد.. من داشتم چه غلطی می کردم.. همه ی تلاش بر خدداری بود.. بیست دقیقه بعد که از پیچ اصلی گذشتیم مثل برق از جا پرید:

-نه نه..

نگاهم کرد:

-نه تاویار نکن این کارو بامن نکن

هیچ حرکتی نکردم

-تاویار؟

سرکج کردم و با دیدنش جا خوردم.. آخ خدا.. باز صورتش مدام با قطرات درشت اشکش شسته میشد.. ضجه میزد و من رو گرفتم..


romangram.com | @romangram_com