#نگهبان_آتش_پارت_496
می گفتم اما مطمئن بودم این دختر گوش نمی کرد.. اینبار به سمتش سر کج کردم.. در سکوت لب گزید و سر پایین انداخت.. هنوز پوستش کبود بود اما بی قراری رو میشد از تک به تک حرکاتش حس کرد.. ماشین رو پشت چراغ قرمز نگه داشتم و هنوز به ثانیه نرسیده کسی به شیشه ی کناریم ضربه زد.. نور خورشید با همه ی کم جونی آزارم می داد.. ابرو در هم کشیم و به سمت شیشه چرخیدم و با دیدن پسر بچه ای گل به دست بیشتر اخم کردم اما با باز شدن در شتاب زده رو گرفتم و با دیدن جای خالی صدف و تصویر دختری که در آینه ی جلوی ماشین پا به فرار گذاشت تعلل نکردم.. در رو باز کردم و پسر بچه رو کنار زدم.. ردیف قطار شده ی ماشین پشت سرم اخمم رو غلیظ تر کرد و صدف همچنان می دوید و من بی توجه به در باز ماشین و بوق ماشینی که تازه داشت متوقف میشد به دنبالش دویدم.. حتی به پشت سرش نیم نگاه هم نمینداخت و من سرعتم رو بالاتر بردم.. مثل آهویی تیز پا ماشین ها رو رد کرد و از یه تصادف حتمی جون سالم به در برد و خودش رو به پیاده رو انداخت.. خیلی سریع و با چند گام بلند بازوی رقصون تو هواش رو گرفتم و با یه حرکت به حصار آهنی پارک کوبیدم و وحشت زده جیغ خفه ای زد و من همه ی هوای درون کالبدم رو بیرون فرستادم و رو به صورت سرخ و خیسش عصبی لب زدم:
-حتی فکرشم نکن بتونی همونطوری که از عمارت فرار کردی از چنگ منم در بری.. با من بیا..
دست بالا آورد و برای دفاع از خودش روی سینم کوبید و من مشتش رو از نظر گذروندم.. برای اینکه جلب توجه نکرده باشم خودم رو جلو کشیدم.. حالا صدف بین من و حصار آهنی اسیر شده بود و کمتر کسی به صدف دید داشت.. صدام از خشم و حرص می لرزید و من تمام تلاشم رو کردم تا این دختر رو نترسونم.. این حجم ظرافت توان مبارزه با من رو نداشت و مثل بید می لرزید..
-اگه بلایی سرت میومد.. اگه زمین می خوردی.. اگه تصادف می کردی.. چرا انقدر حماقت می کنی؟
سعی داشتم فریادم رو زیر دندونم له کنم.. نمی خواستم داد و فریاد کنم.. نمی خواستم همه ی کینه ای که از مادرش داشتم سر این دختر خالی کنم..
-ماشینمو بد جایی ول کردم.. زود باش صدف.. بیا.. باور کن نمی تونی از زیر تیغ تقدیر فرار کنی.. جای تو همون عمارته..
ازش فاصله گرفتم و بازوش رو کشیدم اما مصرانه ایستاد و من دیدم که عاجزانه گردن کج کرد و لب گزید.. واقعا بیست و دو ساله بود؟ داشت گذشته و حال و آینده م رو در هم می کوبید.. داشتم متلاشی می شدم.. من توانش رو نداشتم.. آخ سایه.. آخ.. با بغض لب زد:
-نه..
هوا داشت گرگ و میش میشد و پیاده رو تقریبا رو به شلوغی می رفت و بوق های مکرر ماشین ها بهم ثابت می کرد که چراغ سبز شده بود..
-نه.. تاویار.. نه..
خیس عرق بودم.. جلو اومد و کف دستش روی سینم نشست.. دقیقا روی جایگاه حتمی قلبم.. سردی انگشت هاش کت و پیرهنم رو رد کرد و قندیل بستم..
-لیلی منو می کشه..
رو گرفتم و به پشت سرش نیم نگاهی انداختم و پوزخند زدم..
-بیا.. عجله کن..
و طوری به دنبال خودم کشیدمش که راه برای هیچ اعتراضی باقی نمونه.. اجازه نمی دادم یه دختر بچه من رو از اهدافم دور کنه.. با گام های بلند به سمت ماشین رفتم و شلوغی و ترافیک سنگین اعصابم رو متشنج کرد.. اینبار صدف مخالفت نکرد.. انگار تازه داشت جدیت کلامم رو درک می کرد.. در کناری رو باز کردم و صدف رو به داخل ماشین هل دادم و با مکثی کوتاه سوار شد.. هوا رو به تاریکی می رفت و من ماشین رو دور زدم.. باز همون پسربچه ی دردسرساز رو دیدم و قبل از اینکه سوار بشم به سمتم اومد:
-آقا.. من.. حواسم به ماشینتون بود..
دستی به موهای کوتاهش کشیدم و روی صندلی نشستم.. قلبم بشدت می کوبید.. سیگار ریه هام رو نابود کرده بود و من هیچ ابایی نداشتم..
-دستت درد نکنه..
با تکون سر به گوشه ای از خیابون اشاره کردم و در ماشین رو بستم و حرکت کردم.. ماشین ها با سرعت از کنارم رد می شدند و من به راست پیچیدم.. سرعتم بالا نبود و من هنوز صدای نفس های کشدار صدف رو می شنیدم.. ماشین که متوقف شد پسربچه با دو کنارم ایستاد و من شیشه رو پایین کشیدم..
romangram.com | @romangram_com