#نگهبان_آتش_پارت_495
-تواز اون زن بدتری..
هومی گفتم.. نیم ساعت بعد که به لطف صدف اینقدر طول کشیده بود از رستوران بیرون زدیم...
گوشیم مدام ویبره میزد.. آخرین بار که چک کرده بودم چندباری نریمان زنگ زده بود که علتش رو خوب می دونستم.. ریموت رو فشردم و این بار صدف بی اعتراض سوار شد و من درحالی که ماشین رو دور می زدم پیامکی که لیلی فرستاده بود رو باز کردم
"امشب قرارمون سرجاشه؟"
انگار نه انگار دخترش گم شده بود.. به اطراف نیم نگاهی انداختم و پوف کشیدم.. جواب پیامک لیلی رو ندادم و زود سوار ماشین شدم...
نیم نگاهی به سمتش انداختم.. آرنجش رو لبه شیشه گذاشته بود وسرش رو به انگشتاش تکیه زده بود انگار فکرش جای دیگری سیر می کرد.. نفسی تازه کردم و استارت زدم..
نمی خواستم جواب نریمان و حتی لیلی رو بدم دلم تنهایی میخواست باید کاری میکردم.. من ابدا نمی تونستم کسی رو کنارخودم تحمل کنم هرچند صدف.. بی اراده روی بند بند وجودش خیره مونده بودم.. قطره اشکی روی گونه ش چکید و رد اشک های سابقش رو شست و برد.. چیزی شبیه به زخمی تازه سر باز کرده.. من چه حسی داشتم؟
من برای همه آدمی سرد و خشن بودم حتی صدف هم من رو بدتر از موجودی مثل لیلی می دونست.. تو کمتر از چندساعت به اثبات رسیده بود.. به خودم و این حجم از توانایی دربی احساس بودن پوزخند زدم.. بالاخره ماشین رو به حرکت در آوردم.. دست از گریه کردن برنمی داشت و جایی بین سینم می سوخت..
-باور داری که با گریه چیزی درست میشه؟
با حرفم برای لحظاتی نفس نکشید و سرش رو از روی دستش برداشت و به سمتم چرخید و من چندان سرعت بالایی نداشتم و خیابون همچنان خلوت.. یک صدم ثانیه نگاهش کردم و با دیدن دریای طوفانی پشت آبی های غلتونش سیبک گلوم جابجا شد و درد کشیدم.. چشم گرفتم و به خیابون زل زدم.. دستم دور فرمون مشت شد:
-نه.. هیچی درست نمیشه اما.. تاویار تورو خدا خواهش می کنم منو برنگردون.. بذار با تو بمونم..
از گوشه ی چشم هم می تونستم نگاه ملتمس و کبودی محسوس پوست دست و ناخن های مرتبش رو ببینم.. دلم می خواست بخاری رو روشن کنم اما من داشتم تو تب می سوختم.. داشتم آتیش می گرفتم..
-صدف؟ باور نمی کنم حتی به چنین چیزی فکر کنی.. دختر.. من هیچ نسبتی با تو ندارم.. فقط یه شریک کاریم با..
برای گفتن عنوان "مادرت" تردید داشتم.. نفسم رو شل بیرون فرستادم و گفتم:
-فقط شریک لیلی ام.. همین.. تو نباید به من اعتماد کنی.. مگه تو چقدر روی من شناخت داری..؟
دلم نمی خواست درست وسط دل مشغولی هام به چیزی فکر کنم.. چیزی شبیه به یه حس.. یه حس که تو وجودم مرده بود.. کاش مرده باشه.. ابروهام بیش از این در هم گره نمی خورد.. کمرش رو به در ماشین تکیه داد و به سمتم چرخید.. بینی بالا کشید و من صدای دورگه از شدت بغضش رو شنیدم:
-دست خودم نیست.. با اینکه نباید اعتماد کنم.. با اینکه تو داری برای مادرم.. یعنی لیلی کار می کنی.. من تمام مدتی که تو اون خونه زندگی کردم فهمیدم که اون زن می تونه با چه آدم هایی در ارتباط باشه اما جنس تو با اون ها فرق داره.. تو مثل اون ها نیستی.. به خدا نیستی.. اگه تمام دنیا هم مخالفش رو بگن من بازم سر حرفم هستم.. تاویار..؟
چی می گفت؟ چی می خواست؟ سعی داشت به چی برسه؟ درک نمی کردم و نمی خواستم درک کنم.. انگار نگاهم رو به روبرو دوخته باشن چشم نمی گرفتم.. نمی خواستم ببینمش و فرمون لعنتی داشت بین دستم عرق می کرد.. این چه دوراهی مزخرفی بود؟ چندین بار سر تکون دادم و لبم کج شد..
-ببین صدف.. از روی ظاهر هیچکس قضاوت نکن.. بفهم که منم می تونم به اندازه ی همه ی اونایی که دیدی خطرناک باشم.. حتی بدتر.. تو از من و زندگیم چیزی نمی دونی.. بهت هشدار میدم به من نزدیک نشی..
romangram.com | @romangram_com