#نگهبان_آتش_پارت_494
-این آب رو بخور..
سکوت و گریه..
-دیگه کافیه.. آدما نمیتونن خانواده خودشون انتخاب کنن تا پیش منی این بچه بازی ها رو بذار کنار..
چند ثانیه ی کوتاه طول کشید تا به خودش مسلط بشه و دست هاش رو پایین آورد و با دستمال اشکاش رو پاک کرد لیوان آب رو به طرفش گرفتم.. اول به دستم و بعد به چشم هام نگاه کرد.. دنبال چی می گشت؟ هرچی که بود من شک نداشتم این دختر موفق به دستیابیش نمیشد..
-تو کی هستی؟
-تاویار کامیاب..
و لیوان آب رو تکون دادم که از دستم گرفت و به لب های خشکش چسبوند..
به ساعتم نگاه کردم شش عصربود.. بالاخره سفارشمون رو آوردن.. رو به صدف گفتم:
-فقط یک بار میگم این غذا رو بخور باید بریم
لب هاش رو از هم باز کرد و من قبل اینکه هر حرفی بزنه ادامه دادم:
-هییس.. کاری که گفتم بکن..
و ظرف استیک رو به سمتش هل دادم:
-پس خودت چی؟
-نمیخوام..
بینی بالا کشید:
-منم استیک دوست ندارم..
فکم رو به هم ساییدم
-وقتی ازت نظر خواستم سکوت کردی حالا هم کاری که گفتم بکن
با لجبازی قاشق چنگال رو به دست گرفت و حرصی شروع به خوردن کرد.. خوب می دونستم تحمل کردنم چقدر سخت بود..
romangram.com | @romangram_com