#نگهبان_آتش_پارت_493

چشم گفت که گفتم:

-و یه لیوان آب خنک برای این خانم

سر تکون داد و رفت.. صدف لب باز کرد:

-تو هدفت چیه؟

ابرو بالا انداختم:

-هدف من؟ یا تو که از خونه فرار می کنی؟

کلافه گفت:

-بس کن گفتم اون خونه برای من مثل جهنمه می فهمی؟

رستوران این ساعت خیلی خلوت بود.. پوزخند زدم:

-چه خوب یه جهنم انتخابی.. اما این حرفتو توجیه نمی کنه که به من پیشنهاد بدی که باهام همخونه بشی.. می دونی مگه نه؟ یا شاید خودت متوجه نیستی چه پیشنهادی به یه مرد مجرد میدی.. اینجا ایرانه نه نروژ..

خواست از جاش بلند شه که پرتحکم گفتم:

-از جات تکون نخور

صدف اونقدر حالش بد بود که حتی نپرسید از کجا می دونستم از نروژ میاد.. تیر خشم نگاهم رو به سمت آهوهای سرگردون نگاهش پرت کردم

-فکر نکنم لیلی خواسته باشه که به ایران بیای.. حالاهم اینقدر حرف نزن.. اشتباه بزرگت اینه که منو وارد این مسائل کردی..

دوباره به حالت قبل برگشت و مشت لرزونش رو روی میز گذاشت.. با گریه ادامه داد:

-درسته نخواست بیام.. اما.. ا..ام.. اما..

گریه ش شدت گرفت..

-من دلم مادر می خواست.. من می دونم چه درخواستی کردم.. اما فکر نکن من یه احمقم.. فکر نکن یه دختر بد و خرابم.. اونقدر هم بی دست و پا نیستم که نتونم از پس خودم بربیام.. اما من به تو اعتماد دارم.. اونقدر که از مادرم فرار کنم و به تو پناه بیارم..

یکباره تنم مثل سیاره ای گم و گور شده در فضا، یخ بست.. گارسون که با لیوان آب اومد صدف صورتش رو بین دست پنهان کرد.. رو به نگاه کنجکاو گارسون باچشم علامت دادم بذار و برو.. همین یک کلمه نام مادر بامن چه کرده بود..؟ تکونی به خودم دادم:


romangram.com | @romangram_com