#نگهبان_آتش_پارت_491
-نظر من اینه که اون دختر رو پیش خودت نگه داری..
عصبی بودم اما هیچ تغییری در حالتم ندادم
-الو؟ تاویار؟
خشک گفتم:
-سلام..
نفسی از سر حواس پرتی کشید
-آخ ببخشید سلام خوبی؟
به سمت ماشین چرخیدم نگاهش به من بود میتونستم التماس چشماش رو لمس کنم
-خوبم..
چه خوب دروغ میگفتم حتی به یاد نمی آوردم روزی دروغ شنیدن چقدر منو عصبی میکرد اماحالا....
-خیلی خوبه.. شنیدی چی گفتم؟
-شنیدم.. من باید قطع کنم
مدام از اون سمت خط صدا میومد
-باشه برو منم یکم کار دارم.. بعد باید حرف بزنیم
از کلمه باید یا هرگونه دستوری بیزار بودم کاملا جدی گفتم:
-براش وقت می ذارم
و صبر نکردم.. گوشی رو قطع کردم.. داخل کتم گذاشتم داشتم آتیش می گرفتم... برف ریزی می بارید و من داشتم ذوب می شدم.. زمزمه کردم:
-یه تصمیم درست..
چنگی به گلوم زدم و با چند گام بلند خودم رو به ماشین رسوندم.. این راه از اول نابودی بود.. خیلی زود سوارشدم حرف زیاد داشت اما سکوت کرد.. خیلی زود مقابل رستوران توقف کردم.. بدون نگاه کردن بهش گفتم:
romangram.com | @romangram_com