#نگهبان_آتش_پارت_490

تصمیم داشتم ابدا با این دختر حرف نزنم.. گریه هاش داشت مثل مته دیوار مقاومتم رو سوراخ میکرد همونطور که بادست چپ فرمون رو کنترل میکردم خم شدم تا کمربندش رو ببندم که با ترس مچم رو با دست های کوچیک و ضعیفش گرفت.. خیلی زود گوشه خیابون پارک کردم.. سرمای دستاش نتونست گرمای وجودم رو کم کنه من درست مثل هسته خورشید می سوختم وحتی کسی نمی تونست تنها کمی به من نزدیک بشه.. یا شاید می خواستم که این فکر رو به مرحله ی بباور برسونم.. واقعا این دختر چه تاثیری به حالم داشت؟

نفس نمی کشیدم نگاه از مغناطیس اقیانوس چشم هاش گرفتم و خودم رو کنار کشیدم.. رد انگشت هاش انگار روی دستم جا مونده بود.. باز میل به سیگار داشتم و به خاططر این دختر حذر کردم.. هنوز تک سرفه می کرد..

-تاویار؟

شیشه ماشین رو پایین کشیدم و هوای پر از دود کالبدم رو به بیرون فرستادم:

-چرا حرف نمیزنی؟

-...

حس کردم خودش رو جلو کشید.. سرچرخوندم و بهش نگاه کردم.. دستی به موهاش کشید و لب های بی رنگش رو تکون داد:

-منو برنگردون.. اون.. من. من.. منو میکشه..

پوزخند زدم اما ندید..

-بذار پیش تو بمونم.. درسته مادرمه اما نیست.. تاویار لطفا بهم کمک کن.. منو ببر تو خونه ی خودت.. مطمئن باش اون نمی فهمه.. اگه منو برگردونی از این کارم نمی گذره.. قول میدم برات دردسر درست نکنم.. حتی قول میدم حضورم رو حس نکنی..

بااین حرف چنان به سمتش سر چرخوندم که ساییده شدن رگ های گردنم اخمم رو چند برابر کرد.. سربه زیر انداخت.. من چه دلی داشتم برای مقاومت کردن.. من نمی تونستم معصومیت این دختر رو نادیده بگیرم.. انگار یه بادکنک بودم تو مزرعه ی کاکتوس.. خونه ی من.. اون متروکه ی خاموش به یه دختر یه زن احتیاج داشت.. مادرم.. خواهرم.. صدف.. اما از اخمم کم نکردم..

-ب بخشید..

خواستم چیزی بگم که صدای موبایلم باعث سکوتم شد از کتم بیرونش آوردم امیدواربودم لیلی نباشه و با دیدن اسم حامد پوف کشیدم

-ازماشین پیاده نمیشی فهمیدی؟

پراز دلهره سرتکون داد.. خواستم پیاده شم که صدای بی جونش رو شنیدم:

-لیلیِ؟

-نه..

نفس راحتی که کشید رو نشنیده حدس زدم

گوشی برای دومین بار زنگ خورد دکمه اتصال رو زدم واز ماشین پیاده شدم و فاصله گرفتم.. بی مقدمه گفت:


romangram.com | @romangram_com