#نگهبان_آتش_پارت_489
و با ورود صدف سر به زیر انداخت.. خوب بود شرم این پسر رو تحسین میکردم
-من آمادم
بدون نگاه کردن بهش رو به مشفق گفتم:
-امروز همتون میتونین زودتر برید خدافظ
-ممون چشم
و به سمت در پاتند کردم و سوار آسانسور شدم.. دیدم هنوز ایستاده بود بی توجه دکمه پارکینگ رو زدم در خواست بسته بشه که خودش رو به داخل پرت کرد.. پووف کشیدم.. از گوشه چشم دیدم که نزدیکم ایستاد لباش برای زدن حرفی باز وبسته شد اما سکوت رو ترجیح داد بالاخره آسانسور متوقف شد و به محض باز شدن در باچشم اشاره کردم برو و مطیع با کمی تعلل بیرون رفت و درست بین محوطه ی بزرگ پارکینگ ایستاد ریموت رو فشردم و ماشین چشمکی زد و باز شد به سمتش رفتم وسوارشدم.. هنوز بی حرکت ایستاده بود.. زمزمه وار گفتم:
-آخ خدا تحمل بچه بازی های این دختر رو ندارم..
ماشین رو روشن کردم و با چرخش حرفه ای فرمون درست مقابلش ترمز کردم که با جیغ خودشو کنار کشید
-هی داری چیکارمیکنی؟ دیوونه
شیشه سمتش رو پایین فرستادم پراخم گفتم:
-همین الان سوار شو..
شونه بالا انداخت:
-نمیام.. میخوای منو کجا ببری؟
دستم رو فرمون مشت شد.. چشم گرفتم و به روبرو دوختم.. از بین فک منقبض شده تکرار کردم:
-سوار میشی یا....
دستپاچه لب زد:
-ب باشه ولی بهم بگو کجا میریم؟
صداش پراز بغض بود اما من تاویار بودم برای به اینجا رسیدن از بغضِ چه منبع حیات هایی که نگذشته بودم.. هنوز ایستاده بود که پا رو پدال گاز فشردم وماشین بی حرکت لاستیک هاش می چرخید.. جیغ بلندی کشید وخودش رو به داخل ماشین تقریبا پرت کرد و من بی مکث ترمز دستی رر کشیدم و ماشین ازجا کنده شد دیدم که به پشتی صندلی چسبید..باز..و بازهم گریه..
فکم از فشرده شدن درد داشت انگار لبم رو به هم دوخته بودن.. هنوز نمی دونستم باید چیکار میکردم؟ با سرعت سرسام آوری رانندگی می کردم خیلی ترسیده بود
romangram.com | @romangram_com