#نگهبان_آتش_پارت_488
ذهنم یه جا متمرکز نمیشد بایدچیکار میکردم با این دختر؟ هرکاری میکرد تا منو به حرف بیاره.. داشت پاهاش رو مدام هیستریک به زمین می کوبید.. سیگاری از کشو بیرون کشیدم باژست خاصی گوشه لبم گذاشتم با فندک روشن کردم وخونسرد باخودنویس زیر تقاضاهای موردتاییدم خط کشیدم.. خوب میدونستم سکوت و آرامشم هرکسی رواز پا درمی آورد.. هنوز گریه میکرد.. مدام سعی بر جلب توجه من داشت.. راه می رفت.. به وسایل های اتاق دست میزد.. می دونست احتمالا از آدم های بی ملاحظه بدم میاد اما باز عکس العملی نشون ندادم باید فکری میکردم.. چند ساعتی کار کردم و برای گرفتن یه تصمیم درست خودم رو شکنجه دادم
خودنویس رو لای پرونده گذاشتم و دست های قفل شده م رو به پشت گردنم گذاشتم.. اتاق در هاله ای از دود فرو رفته بود پوزخند زدم واز گوشه چشم دیدم که روی مبل درست مثل جنین تو خودش مچاله شده بود گاهی تک سرفه میکرد که بی ربط به دود سیگارم نبود.. دستی به صورتم کشیدم معدم تیر بدی کشید یادم اومد که از صبح قبل اومدن این مشکل، تنها قهوه خورده بودم.. بادیدن ساعت که چهار عصر رو نشون میداد آخی از درد معدم کشیدم.. اون هم به حتم گرسنه بود.. لیلی گفت که صدف حالش خوب نبوده و بردنش درمانگاه که از اونجا فرارکرده.. هه چقدر بچگانه.. باتمسخر زیر لب گفتم:
-آخ لیلی وقتشه آدماتو عوض کنی
نگاه آخر رو به مانیتور انداختم همه چی آروم بود.. لپ تاپ رو خاموش کردم و با برداشتن وسایلم از پشت میزبلندشدم و خودمو بالا سرش رسوندم.. باید چیکارمیکردم؟ سرم رو رو به سقف گرفتم:
-بیدارشو..
تکون نخورد.. کیفم رو به دست راستم دادم و کمی نزدیک ترشدم تحمل این روزمرگی زندگی خیلی از آدم هارو نداشتم بالاسر یه دختر تلاش واسه بیدار کردنش.. پوووف.. دستم رو تا نزدیکی موهاش بردم به محض لمس موهای ابریشمیش چنان دستم رو پس کشیدم که با جیغ کوتاهی مثل فنر توجاش نشست
-چی چیشده اون اینجاست؟
و با چشم کل اتاق رو کاوید.. با ندیدن لیلی لبخند زد که پراخم گفتم:
-دنبالم بیا..
و به طرف در رفتم که باز صداش رنگ گریه گرفت
-کجامنو میبری؟
چرخیدم ودر سکوت پرمعنایی تنها نگاهش کردم.. قدمی جلو اومد که نگاهم رو به شال روی دسته مبل انداختم.. مسیر نگاهم رو که دنبال کرد پشت کردم
-من منتظر کسی نمی مونم..
و زود از اتاق بیرون زدم حال خفگی داشتم مقابل میز منشی ایستادم مشفق ازجا بلندشد
-خسته نباشید همه چی خوبه امروز به چند نفر از متقاضیان زنگ زدم شما خیالتون راحت
سرتکون دادم
-کارت عالیه یه لیست توکشو میزم هست
لبخند زد:
-چشم
romangram.com | @romangram_com