#نگهبان_آتش_پارت_487
کمی مکث کردم بدون پلک زدن نگاهم کرد
-خیلی متنفرم
نفس نمی کشید.. پوزخند زدم و ازش فاصله گرفتم که بغضش ترکید.. قلبم لرزید طوری که باز نشستم
-حالا میخوای با من چیکار کنی؟
-....
-م منو برمی گردونی؟
پوشه کارم رو از کشو بیرون کشیدم.. بودن صدف اینجا و این لحظه و درست کنار من از برنامه های هدفدار من خارج بود.. این دختر تحت هر شرایطی تمرکزم رو به هم می ریخت..
-تاویار؟
صداش پراز التماس بود
-...
صفحه ششم از پرونده رو باز کردم:
-خواهش میکنم میخوای چیکار کنی؟
حتی نگاهش نمیکردم اما زیرچشم حواسم بهش بود.. شالش رو از سرش بیرون کشید.. آبشار زیتونی موهاش دورش رو احاطه کرد.. سربالا کردم
-اینجا ادارست شالتو بپوش
پرحرص گفت:
-دوست ندارم.. راحتم..
فکم رو به هم ساییدم و نگاه سردم روبهش پاشیدم
-اوکی
دیدم که مشتش رو به تشک مبل کوبید
romangram.com | @romangram_com