#نگهبان_آتش_پارت_486

با تعجبی ساختگی گفتم:

-توچیکار کردی؟

ترسیده تو خودش جمع شد

-خ خواهش می میکنم کمکم کن

لحنش پر از حس هایی بود که من سال ها تلاش کردم تو وجودم زندانیشون کنم

باز داشت تاویار درونم دربرابر این دختربچه بی دفاع شعله می کشید بابی رحمی گفتم:

-برای من تنها چیزی که مهمه شراکتم با لیلی درخشانه که به لطف جنابعالی تو خطره

لرزش بدنش رو به چشم دیدم و باز ادامه دادم:

-من الان به لیلی زنگ میزنم میگم اینجایی.. مشکلات بین اون و تویی که حتی نمی دونم چه نسبتی باهاش داری به من مربوط نیست..

و موبایلم رو از کتم بیرون آوردم اما با شنیدن حرفش انگشتم نرسیده به اسم لیلی خشک شد

-اون مادرمه..

پلکم بالا پرید.. چشم بالا کشیدم.. درست مقابل میزم ایستاده بود

-شنیدی؟ شریک تو مادر منه تو اصلا میدونستی؟

میدونستم اما ... سکوتم رو که دید به خودش جرات داد وگفت:

-اون یه دروغگوئه.. ببین حتی به شریکش هم نگفت یه بچه داره..

دیگه داشت لحنش گستاخ میشد کمر راست کردم که گامی به عقب برداشت سرزنشگر گفتم:

-این یه مسئله شخصی هست و شراکت ما کاملا خارج از این مدار خانوادگی شما می چرخه.. خانم کوچولو فکرنکن با فاش کردن این موضوع تصمیم من عوض میشه

کف دستم رو روی میز گذاشتم وبه جلو خم شدم تو فاصله کمی ازصورتش لب زدم:

-از آدمهایی که واسه منافع خودشون خانواده خودشون رو به غریبه ها میفروشن..


romangram.com | @romangram_com