#نگهبان_آتش_پارت_485

-ت تاویار من...

ابرو بالا انداختم و از کنارش گذشتم و درست پشت میز کارم نشستم:

-باید مسئله مهمی باشه که بی خبر از من به اینجا اومدی

به سمتم چرخید تا حرفی بزنه.. زود گفتم:

-هیش. اول بشین

سربه زیر انداخت موهای به هم ریختش رو زیرشالش فرستاد و با چندگام جلو اومد و نامطمئن روی اولین مبل تک نفره درخودش جمع شد.. حال خوبی نداشت وهنوز هوای چشماش طوفانی بود.. پوف کشیدم و جعبه دستمال کاغذی رو به سمتش گرفتم..

-سکوت کافیه.. منتظر شنیدن علت به اینجا اومدنت و به هم ریختن آرامش تومحل کارم هستم

شرمزده برگ دستمالی برداشت و باصدای خشدار از بغض و گریه گفت:

-من نمیخوام به اون خونه برگردم.

دست به سینه به پشتی صندلی تکیه دادم.. سر بالا کرد و به صورت بی تفاوتم زل زد..

-دیگه تحمل ندارم نمیتونم اونجا تو اون خونه نفس بکشم.. من.. من..

کمی تو جاش جابجا شد

-میدونم مشکلات من به شما ارتباطی نداره اما..

چندان به من بی ربط نبود.. به میان حرفش پریدم:

-دقیقا.. اصلا به من ارتباطی نداره..

با دهن باز نگاهم کرد دریای چشماش باز برای غرق کردنم طوفانی شد.. اما من شناگر ماهری بودم.. چشم گرفتم:

-لیلی فکر میکنه تو گم شدی.

بین گریه گفت:

-فرارکردم.. از اون عجوزه پیر متنفرم


romangram.com | @romangram_com