#نگهبان_آتش_پارت_484

معین خواست حرفی بزنه که کف دستم رومقابلش گرفتم و سکوت کرد.. نفس های داغش کت و پیرهنم رو رد کرد و به تیره ی کمرم رسید.. لعنتی..

-اینجا شرکت شخصی منه .. چه خبره صداتو انداختی رو سرت؟

حرصی از بین دندون های چفت شده گفت:

-آره واسه شما پولدارهای بی درد، پولی که این خانم به من نداده حتی آدامس تو جیبتون هم نیس

با چشم و ابرو به پشت سرم که صدف پنهان شده بود اشاره ای کرد و فکم منقبض شد.. با بی توجهی از صدف فاصله گرفتم و رو به مرد بی حالت لب زدم:

-لازم نیست زندگی ما مرفهین بی درد رو شرح بدی فقط بگو چقدر؟

از عمد بی درد رو با تاکید بیان کردم.. وقتی سکوتش رو دیدم از کتم تراولی بیرون آوردم به سمتش گرفتم که چشماش چهارتا شد

-چیه؟ نکنه کمه؟

مردمک هاش بین لبم و دست هام درگردش بود.. از کتم چندتا دیگه بیرون کشیدم و جلوش تکون دادم جدی گفتم:

-بگیر و زود از شرکت من برو بیرون

پلکی زد و با دست لرزون پول ها رو گرفت و چشمش رو دور اتاق چرخوند نگاه آخرش رو به صدف دیدم و حرصی صدام رو کمی بالا بردم

-بیرون..

هول شد..

-ب ب بله آقا

و سریع از اتاق بیرون رفت.. رو به مشفق گفتم:

-به همه بگو برگردن سرکاراشون وگرنه خودشون زحمت تصفیه حسابشون رو بکشن

ازعمد بلندگفتم چون شک نداشتم همه بیرون جمع شده بودن.. چشم گفت و از اتاق بیرون رفت .. جلو رفتم و با کف دست در رو بستم.. حالا فقط سکوت کرکننده ی من و صدای هق هق های صدف به گوش می رسید.. دولبه کتم رو بهم رسوندم و به سمتش چرخیدم.. سرتاپاش رو از نظر گذروندم.. چهار انگشتش رو روی لبش گذاشته بود و به خودش فشار می آورد تا با صدای بلند گریه نکنه.. رو به صورت خیس از اشکش لب زدم:

-علیک سلام..

مات با چشم های متورم شده از گریه سر بالا کرد و بهم خیره شد لب های خشک شدش رو ازهم باز کرد


romangram.com | @romangram_com