#نگهبان_آتش_پارت_483
-پس اینجایی؟ گیرت انداختم پول منو تا حالا کسی نتونسته بخوره..
باشنیدن فریادهای راننده تاکسی از ترس جیغ بلندی زدم و به سرعت خودم رو به اتاق ریاست رسوندم و در رو باز کردم.. تقریبا خودمو به داخل پرت کردم و در رو پشتم بستم..
تاویار)
نگاهم به برج روبروم و گوشم به صدای نفس فرد غریبه ی آشنا بود..
-س سلام..
پوزخندم فکم رو لرزوند.. خودش بود.. از جلوی پنجره تکون نخوردم و گوشی بین دستم مچاله شد لب باز کردم:
-لیلی جان چرا فکر میکنی ممکنه پیش من بیاد؟
صدای شیرین ترسش رو با قدمی که به سمتم برداشت به کام تلخ انتقامم هدیه دادم.. ندیده التماس نگاهش رو خوندم.. باز صداش رو شنیدم:
-نمیدونم این فقط یه فرضیه ست چون تو رو میشناسه
آهانی گفتم.. راننده تاکسی رو از اول دیده بودم و الان صداش رو از سالن می شنیدم..
-باشه لیلی جان من باید قطع کنم
باشه کوتاهی گفت و بی معطلی گوشی رو از گوشم جدا کردم.. لبم رو با زبون خیس کردم و روی پاشنه پا چرخیدم که همزمان در با ضرب باز شد و صدف با جیغ بلندی از جا پرید و درست پشتم پنهان شد..
همون مرد با چهره برزخی وارد شد معین شرمزده به من نگاه کرد اما من خونسرد به مرد نگاه کردم.
-کجا فرار میکنی دختره ی عوضی؟ پول منو بده
گره اخمام رو کورتر کردم یه قدم به جلو برداشتم که کتم تودست صدف مشت شد..
romangram.com | @romangram_com