#نگهبان_آتش_پارت_482

و تو یک حرکت در ماشین رو باز کردم و تا جایی که توان داشتم دویدم.. صدای فریادها و حرف هایی که به حتم بد و بیراه من بود رو می شنیدم.. با این حال باز دویدم.. خودم رو به آسانسور رسوندم و بی هدف طبقه یک رو فشردم.. نفس نفس میزدم.. وقتی راننده مقابل دیدم قرار گرفت در آسانسور بسته شد.. دستم رو روی قلبم گذاشتم

-نزدیک بود بیچاره بشم..

به در آسانسور پشت کردم خودم رو که داخل آینه دیدم جاخوردم.. شالم کامل افتاده بود تقریبا تمام موهام روی پالتوم ریخته بود دستم رو روی گونه سرخ شدم گذاشتم

-ببین به چه روزی افتادم؟ آخ تاویار..

و با حرص ادامه دادم:

-من تورو...

که با باز شدن در آسانسور زبون به کام گرفتم.. شالم رو مرتب کردم و بیرون رفتم.. هنوز می ترسیدم اون راننده تاکسی نرفته باشه.. سری به اطراف چرخوندم.. سمت راست یه در بود که نمی دونستم به کجا راه داشت و روبروم هم در ورودی که همون مکان مورد نظرم بود. درست دو طرف ورودی گلدون پایه بلند بسیار زیبایی قرار داشت که ناخودآگاه به سمتش قدم برداشتم .. و آروم با سر انگشت لمسش کردم و درکمال تعجب متوجه مصنوعی بودنش شدم.. باور نکردنی بود.. تا به حال پیش نیومده بود که نتونم طبیعی و مصنوعی بودن گل ها رو تشخیس ندم.. کمی که گذشت با صدایی که از سمت چپ به گوشم خورد از فکر بیرون پریدم.. با ترس زیادی لب زدم:

-وای خدا دیگه بدبخت شدم..

چشم از راه پله گرفتم و با قدم هایی که بیشتر به دو شبیه بود وارد سالن اصلی شدم.. پسر جوونی با پیراهن لیمویی و شلوار مشکی از پشت میز بلند شد

-سلام چه کمکی از من برمیاد خانم؟

هول شده نگاهی به پشت سرم انداختم که باز صدام کرد

-خانم؟

به سختی لب باز کردم

-ب ببخشید.. م من..

ازترس توان حرف زدن نداشتم گوشیم هم مدام ویبره میزد

-حالتون خوب نیست؟

همون پسر جوون بود اینبار میزش رو دور زد و به سمتم اومد.. زیر چشمی نگاهم به اتاق ریاست بود

-من ب باید آقای کامیاب رو ببینم.

حالا با فاصله از من ایستاده بود و مثل من به در ورودی نگاه میکرد.. بیقرار بودم و دنبال یه فرصت..


romangram.com | @romangram_com