#نگهبان_آتش_پارت_480
-الان که همسرم اومد بهتر میتونی همراهیمون کنی
بااین حرفم خندش رو جمع کرد که به نروژی فحش خوبی نثارش کردم که گفت:
-بروبابا
و با سرعت از مقابلم دور شد.. خیس عرق بودم از ترس همونطور که به داخل پارک می رفتم دستام رو مشت کردم و زمزمه وار از حرص گفتم:
-تاوان اینم ازت میگیرم آدم یخی یه.....
روی یه نیمکت که زیر درخت بلندی بود نشستم هنوز از سرمای دیشب روی صندلی ها شبنم نشسته بود اما اهمیتی ندادم..
نگران بودم یا می ترسیدم نمیدونم اما نگاه های عابرین آزارم میداد لب زدم:
-خدایا الان باید چیکار کنم؟
ازجیب کتم گوشیم رو بیرون آوردم.. کارتشو که روز اول بهم داده بود جا گذاشتم.. از شدت سرما دستام کرخت شده بود و لمس اثر انگشتم کار نمیکرد.. لعنتی زیرلب فرستادم.. چندباری دستام رو ها کردم تا حداقل کمی گرم بشه.. در آخر موفق به باز کردنش شدم.. اول خواستم به تاویار زنگ بزنم اما پشیمون شدم.. با خودم فکر کردم اون شمارم رو ببینه جواب نمیده از آخرین باری که بهم زنگ زده بود خیلی می گذشت.. روزی که ازش تشکر کرده بودم که جونم رو نجات داده.. با یادآوری اون پسر که شب مهمونی باهم حرف زدیم اما اون قصد دست درازی به من رو داشت عرق سردی روی پیشونیم نشست.. آب دهنم رو قورت دادم
-آروم باش صدف الان باید مغزت رو به کار بندازی
به اطراف سری چرخوندم.. پارک خیلی شلوغ شده بود اما جمعیت بیشتر مردهایی بودن که ابدا درکنارشون حس امنیت نمی کردم.. من این آدم ها رو نمی شناختم.. با اونا هرگز زندگی نکرده بودم.. از وقتی به ایران اومدم و با اون زن و تو خونه اون زندگی کردم حتی از مردها می ترسیدم.. لیلی با کسایی بود که حتی نگاهشون تن دخترونگیم رو می لرزوند.. خوب متوجه اون نگاه ها بودم.. باز گوشیم رو که قفل شده بود باز کردم.. نباید اینجا بمونم اگه اون اتفاق تکرار بشه من دیگه تحمل نمیکنم.. اینبار حتی تاویار هم نیست که به دادم برسه.. اخم کردم و زمزمه وار گفتم:
-آخ صدف.. وقت پشیمونی نیست
خیلی جدی ادامه دادم:
-اگه من صدفم پس اون کوه یخ رو وادار میکنم به اونچه که خودم میخوام
خیلی زود اسمش رو توی گوگل وارد کردم.. درحالی که با لبخند به صفحه گوشی نگاه می کردم لب زدم:
-مهندس تاویار کامیاب.. خودشه
آدرسش هم پایینش بود.. زود ازش اسکرین شات گرفتم و از روی نیمکت سرد پارک بلند شدم.. به سمت خیابون دویدم و بی معطلی برای اولین تاکسی دست بلند کردم.. راننده مردی بود به سن بابا مهردادم.. سوارشدم
-سلام آقا.
به سمتم سر کج کرد ومن ابروهای پرپشت وخشنش رو دیدم.. دروغ چرا ترسیدم
romangram.com | @romangram_com