#نگهبان_آتش_پارت_479
-بمیرم میخواین یه چیزی بیارم بخورین؟
این عالی بود صدام رو مثل کسایی که دم مرگن کردم و گفتم:
-نمیدونم بتونم بخورم اما...
-فداتون بشم صبرکنید تا برگردم
و از اتاق بیرون رفت.. از خوشحالی داشتم می مردم جیغ خفیفی زدم یک لحظه گفتم نکنه گوشیم رو فراموش کردم.. تند با دست روی جیبم کشیدم.. آی نبود.. دیگه داشت گریم می گرفت که توی لباس زیرم پیداش کردم.. نفسی از سر راحتی کشیدم.. چشمم به در افتاد ممکن بود شکوه برگرده.. با حس ترس زیادی سرم رو از دستم کشیدم..
-آییی.. حساب اینو هم پس میدی تاویار
از روی تخت بلند شدم.. پالتوم رو از روی جارختی برداشتم و پوشیدم.. شال رو روی سرم انداختم و به سمت در رفتم و دستگیره در رو پایین کشیدم و سرم رو بیرون فرستادم.. جز چند زن و مرد و یه پرستار کسی نبود.. آروم بیرون اومدم لب زدم:
-خیلی ببخشید شکوه جونم
باچند نفس عمیق با دو از اونجا دور شدم..
بین راه به چند نفر تنه زدم اما باز به راهم ادامه دادم.. حتی جرات نگاه کردن به پشت سرم رو نداشتم.. از چند پله ورودی درمانگاه پایین رفتم که فاتح رو دیدم.. هین کشیدم ولی خیلی زود و قبل از این که متوجه من بشه پشت یه درخت پنهان شدم.. اونم درحالی که نایلون سفیدی تو دستش بود و اخم های خیلی غلیظی داشت از مقابلم رد شد.. قلبم با شدت به قفسه سینم میکوبید.. وقتی که رفت نفسی از سر آسودگی کشیدم که با ویبره ی گوشیم به همراه جیغ کوتاهی از جا پریدم.. تند بیرونش آوردم.. من که کسی رو نداشتم.. به صفحش نگاه کردم بابام بود لب زدم:
-بابا جونم الان نه.. وقتی حس تاویار رو به خودم فهمیدم اون زمان بهترین خبر رو بهت میدم
صفحه گوشیم رو قفل کردم و داخل پالتوی آبی نفتیم انداختم.. بعد از نیم نگاهی به اطراف، باگام های بلند خودم رو به خیابون رسوندم.. عرض پیاده رو را در پیش گرفتم وشروع کردم به بی هدف دویدن..
نمیدونم چه اندازه دور شدم اما نفس کم آوردم و بالاخره روبروی یک پارک محلی ایستادم و دستم رو روی قلبم گذاشتم تا کمی آروم شم اما با صدای خشنی با ترس سر چرخوندم و پسر جوونی رو دیدم که سوار ماشین مدل بالایی لبخند میزد و نگاهش به من بود.. وقتی متوجه نگاه کردنم شد، شیشه ی ماشینش رو پایین تر فرستاد و به سمتش گردن کشید و گفت:
-نفست رو بخورم خوشکله سوارشو برسونمت..
وای خدا این دیگه کی بود؟ داشت به من ... پراخم نگاهش کردم که باز گفت:
-جووون فدای صورتت بشم
چندشم شد.. به اطراف نگاه کردم اما پارک خیلی خلوت بود.. داشتم کم کم می ترسیدم.. حالا چیکارکنم؟
-بیا بریم جاش با من توغصه نخور خوشکلم
با این که از ترس داشتم پودر میشدم خیلی جدی گفتم:
romangram.com | @romangram_com