#نگهبان_آتش_پارت_478

باید یه جوری اون رو از اتاق دور می کردم اما چطوری؟ با اون پسره ی خنگ چیکار کنم؟ رو بهش کردم گفتم:

-چطوری آوردیم؟

دستم رو گرفت

-با فاتح نگهبان عمارت الانم بیرونه

آهانی گفتم.. اوووف.. صدف زودباش یه فکری کن.. باز چشم بالاکشیدم

-دکتر چیزی هم برام نوشت؟

خندید

-والله میگفت چیزی نیست اما یه چیزایی نوشت..

-کجاست؟

که به اطراف چشم چرخوند و بعد گفت:

-آها اونجاست..

و به سمت پایین تخت رفت و کاغذی برداشت

-من که نمیدونم چی نوشته بدم فاتح از داروخانه بگیره.. سرمتون تموم شد میریم..

تو دلم جشن برپا شده بود.. وای خدا این یکیش.. حالا باید باشکوه کاری می کردم.. در باز شد و دوباره شکوه اومد لب زدم:

-رفت؟

-جان؟ آره خانم

دست آزادم رو روی شکمم گذاشتم نگران گفت:

-بازدرد دارین؟

سر تکون دادم:


romangram.com | @romangram_com