#نگهبان_آتش_پارت_476

و خودش کنارم نشست و شونه هام رو گرفت

-بمیرم الهی پاشین..

و رو به اون پسره که مثل ماهی داشت به من نگاه میکرد گفت:

-باتوام برو از کمد یه چیزی بیار تا تنش کنم زود باش..

ازعمد موهام رو از صورتم کنار زدم که شکوه بادیدن سرخی پوستم ترسیده گفت:

-وای خدا مثل لبو شده نکنه تب کرده باشه

به زور جلوی خندم رو گرفته بودم.. هنور لباس های دیشب تنم بود.. صدای فاتح رو شنیدم

-اینجا یک عالمه لباس هست کدوم رو بیارم

-بابا یکی رو بیار..

خلاصه به زور لباسام رو پوشوندن به تن این مریض.. در نهایت پرسیدن میتونم راه برم که منم خودم رو به ضعف و بی حالی زدم که باعث شد فاتح رو دست بلندم کنه.. اگه بگم به یاد تاویار نیفتادم دروغ بزرگیه.. دلم آغوش اون رو می خواست.. بوکشیدم اما جز بوی عطر شیرین بدی چیزی استشمام نکردم.. جام اصلا راحت نبود.. من فقط واسه آغوش اون ساخته شدم.. درسته خودش نمی دونست اما من واسه همین، اینجام.. در ماشین رو باز کرد و من رو روی صندلی عقب خوابوند.. از بین پلکای نیمه بازم دیدم که شکوه با دو خودش رو به ما رسوند و سوار شد.. یکی از نگهبان ها رو دیدم که داشت با تلفنش حرف میزد.. به حتم داشت به لیلی خبر می داد.. اوف لعنتی.. شکوه دستش رو زیر سرم گذاشت و بلند کرد و روی پاهاش گذاشت

-آی خدا خودت رحم کن اگه طوریشون بشه من چه خاکی توسرم بریزم؟

-کجابرم؟

باز این احمق حرف زد.. بابا بیمارستان دارم می میرم مثلا

-برو اولین درمونگاه

فاتح پوف کشید و ماشین رو روشن کرد

-شکوه اگه خانم بفهمه بی اجازه بیرون رفتین واسمون اصلا خوب نمیشه

-اووف بسه نمی تونیم که بذاریم بمیره زبونم لال..خودم بعد واسه خانم توضیح میدم

گذاشتم همینطور حرف بزنن و خودشون به فکر چاره باشن.. ابدا برام مهم نبود.. فقط برای شکوه خیلی دلم می سوخت ولی شاید اونم یک روز درکم کنه.. با برانکارد به یه اتاق بردنم.. مجبور شدم یه سرم الکی بزنم.. دکترهای خنگ.. حتی نمی دونستن کی مریضه کی سالم.. شکوه هم از کنارم جم نمی خورد.. هنور مثلا بیهوش بودم صدای مکالمه دکتر و شکوه رو شنیدم

-فهمیدین زبون بسته چش بود؟


romangram.com | @romangram_com