#نگهبان_آتش_پارت_475
-آی بیا به دادم برس شکوه.. آخ دلم..
با این حرفم، با دست به صورتش زد و به سمتم دوید و دستم رو که برای کمک دراز کرده بودم رو گرفت
-وای خدا مثل یخ سردین
سر بالا کردم
-میگم دلم درد میکنه آی ی ی دارم میمیرم
و خودم رو روی تخت رها کردم
-یا ابوالفضل چی شدین؟ من برم یکی رو صدا کنم ببریمتون دکتر
یکباره مکث کردم و بعد گفتم:
-آره دکتر.. خیلی حالم بده
شکوه درحالی که زیرلب با خدا حرف میزد از اتاق بیرون رفت.. لبخند زدم:
-خودشه
کف هردو دستم رو به هم زدم
-خدایا تا آخرش باهام بمون..
و یه بوس فرستادم به هوا که صدای یه مرد رو شنیدم.. خوب که گوش دادم داشت با شکوه حرف میزد و به سمت اتاقم میومدن.. تند موهام رو به هم ریختم و از گونم چند بار نیشگون گرفتم و روی تخت تو خودم جمع شدم و با ورودشون ناله سر دادم:
-اینجاست فاتح.. طفلکی حالش خیلی بده
دیدم که پسر جوونی با کت شلوار مشکی و پیراهن سفید به سمتم اومد حدس زدم نگهبان باشه.. چون هیچ کس این ساعت از روز خونه نبود.. کنار تختم ایستاد
-صدف خانم؟
-آی دلم
-اینجا نمون فاتح بلندش کن برسونیمش بیمارستان
romangram.com | @romangram_com