#نگهبان_آتش_پارت_474

-نه خدا همون که گفتم بشه حالش از منم بدتر بشه

مشتم رو به همراه پاهام به زمین کوبیدم..

-اصلا تب کنه گریه کنه تا این دلم خنک شه

از روی زمین بلند شدم.. مدام تمام اتفاق هایی که توشمال افتاد مقابل دیدم بود.. بینی بالا کشیدم.. اما اون بود که کنار دریا ترسید من بیفتم.. اگه این دوست داشتن نیست پس چیه؟ خدایا خودت کمکم کن دارم عقلم رو از دست میدم به خاطر اون بیشعور.. احمق.. نفهم.. گاو.. و با جیغ خودم رو روی تخت انداختم.. سرم رو تو بالش فرو کردم..

-ولی من بازم اونو دوستش دارم همین جوری بیشعور.. مرد قطبی..

نالیدم و زدم زیر گریه.. اونقدر گریه کردم تاچشمه اشکم خشک شد اما نخوابیدم.. چندساعتی که گذشت غلتی زدم و به پشت خوابیدم.. دستم رو روی بالش گذاشتم.. مدام فکرهایی توی سرم می چرخیدن.. با خودم فکر کردم چرا اینجا موندم؟ جوابش تاویار بود..

باز پرسیدم این زندان و اون زن رو چرا تحمل میکنم؟ بازم جوابم تاویار بود.. اما من که هیچ کدوم رو نداشتم.. به جاش باید هربار با دیدن اون دو، جیگرم آتیش می گرفت.. اینجا چیزهایی تجربه کردم که هیچ زمان فکر نمی کردم حتی منم تو وجودم دارم.. نفرت.. من ابدا این حس رو تجربه نکردم.. همیشه همه رو دوست داشتم حتی بیشتر دوست داشته می شدم.. گاهی اون دو رو که کنارهم می دیدم دلم می خواست لیلی رو بکشم.. آره واقعا دلم می خواست.. درست مثل امشب..

سری تکون دادم اتاق کاملا در تاریکی فرو رفته بود.. من باید کاری برای اثبات حسم می کردم شاید اونم حق داشت.. من که بهش چیزی نگفتم.. آخه مگه اون عجوزه مادرنما اجازه می داد.. حتی اگه می شد از خونه بیرونم می کرد تا تنها باشه اما می خواست اینطوری عذابم بده.. چشم هام رو به هم فشردم که فکری تو سرم جرقه زد.. لبخندی روی لبم نشست و با تکیه به دستم بلند شدم زمزمه کردم:

-خودشه.. دیگه تو چنگمی

ودستم رو مشت کردم

-هووم..

دوباره دراز کشیدم و پتو رو تا زیر چونم بالا کشیدم وچشم بستم..





دستم رو روی شکمم گذاشتم و بین درد داد زدم:

-شکوه؟ شکوه؟

خیلی زود در اتاقم باز شد و شکوه سراسیمه وارد شد

-چی شده خانم؟

روی شکمم خم شدم


romangram.com | @romangram_com