#نگهبان_آتش_پارت_473

-خوب استراحت کن انگار یکم بهم ریخته شدی

نفس های تند و کلافش حسی بود که در این زمان لذت پیروزیم رو قند پهلو می کرد.. به سمتم سر چرخوند طوری که تنها نیم رخش رو می دیدم.

-هنوز منو نشناختی

برعکس خوب می شناسمت لیلی.. کاش یکم می تونستی رو شناخت من کار کنی هومی کشیدم که گفت:

-منتظر تماسم باش

-باشه حتما..

به خوبی می تونستم قطرات درشت عرق رو روی بدنش ببینم پوزخند زدم..

-شب خوش لیلی جان بانوی زیبا

این که حتی نگاهم نمی کرد نشون می داد تا چه حد نابود شده.

یک قدم به عقب برداشتم و از اونجا دورشدم.. باد سرد لرز به تنم انداخت.. اون ماشین نبود.. پشت فرمون نشستم و نمی دونم چرا اما نگاهم به سمت پنجره اتاق صدف کشیده شد.. اینبار نبود.. نمی دونم حسی شبیه خراب شدن فرو ریختن کوهی که خودت بنا کردی.. من عادت نداشتم به درک نکردن.. چون چیزی جز نفرت وجود نداشت که من اون رو خوب می شناختم.. با اخم چشم گرفتم.. سوارماشین شدم و با تک بوقی در باز شد و از اون عمارت لعنتی دور شدم.. به حامد چیزایی که فهمیده بودم رو پیامک کردم.. ساعت ماشین یازده شب رو نشون می داد.. بین تمام دردها شب شده بود و من به یاد سیاوش افتادم.. درد تو تمام روحم پیچید و زجر می کشیدم.. این پسر کجاست؟ تازه کمی دل نگرانی هام رو با وجودش تسکین می دادم.. آخ سیاوشم.. چی شد دیگه بریدی ریسمان این رابطه رو.. نگو که به عنوان یه غریبه هم دلت رو زدم.. با سرعت بالایی که داشتم خیلی زود به خونه رسیدم

و یک راست روی تخت طاق باز شدم و چشم بستم روی این همه درد..





(صدف)..





با تکیه به دیوار زیر پنجره نشسته بودم.. شنیدم که تاویار رفت اینبار به خواست خودم پشت پنجره منتظرش نموندم اما تمام دلم پای پنجره ایستاده بود تا رفتنش رو تماشا کنه.. زانوهام رو تو شکمم جمع کردم و با دست گرفتم.. ازش ناراحت بودم.. چطور می تونست منو نادیده بگیره؟ اون هرگز نمی دونست وقتی نروژ بودم پدرم و بقیه مثل پرنسس با من رفتار می کردن.. من حتی تا قبل از اومدنم به ایران و این خونه ی لعنتی و از همه بدتر آشنا شدن با اون کوه آتش نمی دونستم دوست داشتن کسی که دوستت نداره چطور حسی بود.. قطره اشکی از چشمم سرازیر شد.. سرم رو روی زانوهام گذاشتم.. تمام وجودم اون رو طلب میکرد.. سرم رو رو به سقف گرفتم و خدا رو مخاطب قرار دادم و از ته دلم ناله کردم:

-خدایا یه روز بیاد که اون لعنتی بی احساس به حال من بیفته تا...

اما حرفم رو ادامه ندادم.. دوست داشتم انتخابش باشم عاشقم بشه ولی.. باز سرم رو رو به سقف گرفتم:


romangram.com | @romangram_com