#نگهبان_آتش_پارت_472
-خیلی دوستت دارم.. حالا که توهستی دنیا مال ماست.. تا ما نخوایم حتی نفس کشیدن برای همه حرومه..
توکسری از ثانیه پاهاش رو روی پام انداخت و دست راستش رو از زیر کتم رد کرد و روی کمرم گذاشت.. داشتم ذوب می شدم..
-لیلی؟
بی توجه به من خودش رو تو این هم آغوشی اجباری بیشتر تکون داد.. لبش رو که به کنار گوشم چسبوند وجودم به رعشه افتاد.. خدا لعنتم کنه کاش بمیرم
-منتظر این لحظه بودم.. آه تاویار؟ خیلی دیر شد اما...
از چی حرف می زد؟ یعنی... آخ نه نه.. این بازم حقه کثیفش بود.. چرا کاری نمی کردم؟ چرا این زن رو همین جا نمی کشتم؟ پوزخندی از سر ناچاری زدم.. داشت کتم رو بیرون می آورد.. زبونش رو به ته ریشم کشید.. شهوت از نفساش می بارید به خودم گفتم پس کو اون مدیریت بحران که ازش دم می زدی؟ زود باش تاویار.. الان که چیزی نشده.. کاملا هوشیاری.. دستش که به سمت کمربندم رفت فکم منقبض شد..
-لیلی؟
نمی شنید... با دست چپ دستش رو درست روی کمر شلوارم گرفتم:
-داری چیکار میکنی؟
نفس نفس میزد:
-نکن تاویار اینبار نه..
صداش رو کمی بالا برد
-دوباره نه..
خواست دستش رو از دستم جدا کنه که محکم تر گرفتمش بی انعطاف گفتم:
-تمومش کن..
پرحرص به عقب هولم داد و از روی مبل بلند شد پشت به من ایستاد و دستی به موهاش کشید
سعی داشت با نفس های عمیق دیو شهوتش روکه برای بارچندم سرکوب می شد رو آروم کنه.. پوستش به سرخی می زد:
-می تونی بری
از جا بلند شدم کتم رو مرتب کردم و خونسرد گفتم:
romangram.com | @romangram_com