#نگهبان_آتش_پارت_471

پوزخندی از سر رضایت زدم.. گرگ بیچاره توتله موش افتاد.. دستم رو نوازشگر کمرش کردم

-کافیه من به حرفات گوش می کنم

از من جدا نمی شد لعنتی.. درهمون حال به سمت مبل رفتم و هردو نشستیم.. شونه هاش رو گرفتم و از خودم جداش کردم.. خیره به چشم های سبزش لب زدم:

-می خوام الان فقط بشنوم.. هرچی که باید رو بهم بگو..

جدیت کلامم اون رو به خودش آورد.. سرجاش کمی جابجا شد.. با آرامش قبلش گفت:

-من قبل از هر شراکتی اول طرفم رو خوب می شناسم.

همزمان به من نگاه کرد.. این یعنی با تو هم همین کار رو کردم.. اما یه سوال پیش میومد.. اون موفق به شناختن من شده بود؟ پوزخند زدم.. نه..

-از هرمز چیزایی دارم که فقط دو روز زمان میبره تا خودش و تمام اونچه که داره با خاک یکسان کنم

دستش رو روی رونم گذاشت

-توهم بامن همراه میشی؟

این دقیقا کاری بود که با پدر من جمشید امیرزاده کرده بود.. پر از خشم و کینه به چشم هاش زل زدم و اخم کردم.. کمی خودم رو جلو کشیدم اونقدر غیر ممکن بود که حتی لیلی کمی عقب رفت اما کوتاه نیومدم.. با دست آزادم سرش رو گرفتم و لبم رو به گوشش نزدیک کردم.. صدای قلبش روبه خوبی می شنیدم.

-میدونم به یاد داری که گفتم اینا کار من نیست اما..

فشار دست هاش روی پام بیشتر شد

-حالا میخوام اعتراف کنم که من عاشق هیجانم..

بوی عطرخوش موهاش حالت تهوع بهم میداد.. من ازاین زن حتی نفرت هم نداشتم..

-میخوام با تو تا آخرش برم لیلی.. بذار آخرش هرجا می خواد باشه..

نفسم رو توی گوشش فوت کردم.. یه دستش رو دور گردنم حلقه کرد.

-تاویار؟ تاویار؟

با حرص پنجه هاش رو روی کمرم می کشید داشت چه غلطی می کرد؟


romangram.com | @romangram_com