#نگهبان_آتش_پارت_470
سری به تاسف تکون دادم
-واقعا برات متاسفم لیلی
واز کنارش رد شدم که از پشت بغلم کرد یک باره سرم تیرکشید و دیدم تار شد
-این حرفو نزن بذار توضیح بدم حالا که اون محموله لو رفته و همچنان پای ما گیر نیست.. تو از چی ناراحتی؟
وخودش رو بیشتر بهم چسبوند.. چقدرداغ بود.. این آتش که به زندگیمون افتاده بود..
-ازمن فاصله بگیر با هیچ حرفی این کارت توجیه نمیشه
ولم کرد و روبروم ایستاد.. لحنش ملتمس شد
-خواهش میکنم حق باتوئه.. من باید می گفتم
-اما نگفتی فهمیدی؟ حالا بذار برم..
با دست صورتم رو قاب گرفت.. الان وقت لجبازی نبود نباید این رابطه به هم میخورد..
-ببین تاویار؟ این کاربرام خیلی مهم بود من مجبور بودم یه جورایی قبول کنم اگه همه چیز درست پیش رفته بود برای اون عوضی نقشه های خوبی داشتم
این درست همون چیزی بود که می خواستم بشنوم
-چه نقشه ای؟
داشت مثل سگ التماس می کرد تا من حداقل به حرف هاش گوش بدم.. برای همین داشت تمام ورق هاش رو رو می کرد:
-تو آروم باش و از رفتن نگو من قول میدم همه چیز رو با هم انجام بدیم..
ابرو بالا انداختم
-همه چی؟ اینبار قول میدی؟
خودش رو به آغوشم انداخت
-آره آره هرچی تو بخوای همون میشه
romangram.com | @romangram_com