#نگهبان_آتش_پارت_469

باید طوری رفتار می کردم که انگار برام این شراکت مهم بود.. اون هم انگار جا خورد که ابروهاش بالا پرید.. من باز ادامه دادم:

-اون روز تو عمارت تو از من درخواست همکاری کردی.. من انتظار داشتم بهم میگی به همین خاطر من ابدا نپرسیدم.. فکر می کردم ما با هم همکار شدیم.. اما می بینم که من ازهیچ چیز خبر ندارم.

از روی مبل بلند شدم که صدام کرد

-تاویار؟

نگاهش کردم اونم بلند شد

-چی شده؟ نکنه هنوز چیزایی هست که به من نگفتی

دو لبه کتم رو به هم رسوندم

-شرمنده اما این شراکت بیش از این نمی تونه ادامه پیدا کنه حداقل از طرف من دیگه تمومه..

یکم زیاده روی لازم بود.. هنوز حرکتی نکرده بودم که درست مقابلم ایستاد

-لطفا برید کنار..

وسرکج کردم.. کف هردو دستش رو روی سینم گذاشت

-صبر کن..

باز وجودم غرق در نفرت شد یک قدم عقب رفتم که باز جلواومد..

-باشه حق با توئه من باید می گفتم اما هرکس روش کارخودش رو داره..

-چه روشی؟ منظورت چیه؟

دستش رو روی سرشونه های پهنم کشید من اما بی حرکت به لب هاش زل زده بودم:

-خب هرمز برای این شراکت از من چیزایی خواست که یکیش این بود که فقط من طرف حسابش باشم.. منم واسه خودم یه روشی دارم درمقابله با آدمای مثل اون از افرادم طور دیگه بهره میبرم

حرصی دست هاش رو که حالا داشت پوست گردنم رو نوازش می کرد گرفتم و پایین کشیدم و از بین فک منقبض شده گفتم:

-وشماهم سوء استفاده کردن رو، روش کارت قرار دادی و از من خواستی بیام تا بدون این که ازچیزی خبر داشته باشم ازمن و ایده هام استفاده کنی


romangram.com | @romangram_com