#نگهبان_آتش_پارت_468
دیدم که به هم ریختگی افکارش رو پشت لبخندش پنهان کرد.. خوب صدای پای کسی که به این سمت میومد رو می شنیدم باز شنواییم فعال شده بود حتی می شنیدم صدای افکار شوم لیلی رو انگار واقعا زبان داشتند وحرف میزدن..
ازته گلو گفت:
-من دیوونه تمام این توانایی هاتم
و با زبون لب های سرخش رو براق کرد چندشم شد.. رو گرفتم که شکوه با یک سینی حاوی قهوه وارد شد
-بااجازه خانم
لیلی اخم کرده خشک گفت:
-بذار و زود برو
-ب بله چشم..
از فرصت به وجود اومد استفاده کردم و پیامکی که ازنریمان بود رو باز کردم
"پسر تو از کجا پیدات شد؟"
گره ابروهام رو محکم تر کردم
درپیامک بعدی نوشته بود
"امروز لیلی، کاشف رو کشت و حتی فرستاده اون رو که ماشینش رو هم آورد به درک واصل کرد"
چشم بالا کشیدم.. شکوه رفته بود و لیلی خیره به من سکوت کرده بود.. گوشی رو داخل جیبم گذاشتم.. خوب می دونستم اون رو کجا می برد.. دست دراز کردم و فنجون قهوه رو برداشتم و بو کردم.. بوی بدی نداشت.. کمی ازش خوردم که لیلی گفت:
-هرمز آفتاب..
چشم بالا کشیدم بی حالت نگاهم کرد
-اون شریک منه چند روز پیش معامله ای پرسود داشتم که نمی دونم چطور اما لو رفت و پلیس وارد کار شد..
فنجون رو روی میز گذاشتم متعجب گفتم:
-پلیس؟ اما چرا من از این معامله اطلاعی نداشتم؟
romangram.com | @romangram_com