#نگهبان_آتش_پارت_467

به سمتم چرخید که موهای نسبتا کوتاهش درهوا پخش شد و روی شونه هاش ریخت

-نریم اتاق من؟ اونجا بهتر میشه حرف زد اینطوری فکر نمی کنی؟

سرکج کرد و نگاه سبزش رو که حالا وحشی شده بود به من دوخت.. با حالت خاصی گفتم:

-البته که بهتره اما... امشب باید زود برگردم خونه

چشم هاش رو کمی تنگ کرد.. یک قدم بهم نزدیک تر شد که گوشی درجیبم لرزید.. تو یک حرکت دستش رو گرفتم و به سمت اون سالن همیشگی کشوندم.. خنده ای از سرلذت کرد که اهمیت ندادم

-آخ تاویار؟ شوکم می کنی

بین راه نیم نگاهی بهش انداختم اما حرفی نزدم.. باید این دیدار رو در کمترین زمان اما پرمنفعت به پایان می رسوندم.. مقابل مبل ها که قرار گرفتیم دستش رو رها کردم و روی تک مبل همیشگی نشستم.. هنوز ایستاده بود.. چشم از پاهای برهنه ش گرفتم و به صورت غرق در آرایشش دوختم.. باز از خودم پرسیدم این زن واقعا کیه؟

-چرا نمی شینی؟

به مبل روبرو اشاره دادم

-زود حرف بزنیم

خوب حس می کردم از کارام حرصش گرفته خوب چه انتظاری داشت که من برای دیدن خودش به اینجا بیام؟

لبخندش رو حفظ کرد و مقابلم نشست.. پا روی پا انداخت.. اینبار هم برق پوستش چشمم رو زد

-خب عزیزم از ایده های نابت برام بگو..

و بعد انگار چیزی به خاطر آورده باشه تکون های آزاردهنده پاهاش رو متوقف کرد و کمی رو به جلو خم شد.. آخ خدا حالا برجستگی بالا تنش پوستم رو ازگرما به سوزش می انداخت..

-قبلا بهت گفتم که می خوام کنارم باشی

چشم گرفتم و به پشتی صندلی بیشتر فشار وارد کردم

-توهم موضعت رو مشخص کردی یادت میاد؟

چشم از تک به تک اجزای بدنم نمی گرفت.. خوب به یاد داشتم همون موضوعی که بی صبرانه منتظر شنیدنش بودم تا کار این گرگ سالخورده رو تموم کنم.. خونسرد گفتم:

-من حافظه خوبی دارم لیلی جان.. هرچیز تنها یک بار بیانش برای من کفایت می کنه تا ابد فراموش نمی کنم


romangram.com | @romangram_com