#نگهبان_آتش_پارت_466
-البته
و خیلی آروم گفتم:
-خیلی زیبا هستی هر روز از دیروز بیشتر
حس کردم بدنش شل شد و عشوه گر خندید.. ابدا از خودم نمی پرسیدم چرا این رو گفتم.. من درمقابل اون رباتی بودم که خودم برنامه ریزیش کرده بودم.. دستم رو روی گودی کمرش گذاشتم که گفت:
-لازمه بگم تو تا چه حد برای من جذاب هستی؟
هومی گفتم:
-شنیدنش اونم ازشما لطف دیگه ای داره اما...
چشم چرخوندم اون دو حواسشون به ما بود آروم لب زدم
-بهتره یه جای بهتر حرف بزنیم
خودش رو بیشتر بهم چسبوند.. این درحالی بود که من سعی داشتم چشمم به بدنش نیفته.. درهمین حال صدف ازجا بلند شد:
-من میرم اتاقم شب خوش
لیلی با لحن تمسخرآمیزی گفت:
-آره بروعزیزم خوب بخوابی
نگاهم به چشم هاش افتاد.. همونطور که از کنارمون رد میشد گفت:
-شرمنده نشد بیشتر بمونم آقای کامیاب شب خوش
و رفت.. نمیدونم چرا از این لحن زیاد خوشم نیومد.. دست لیلی رو صورتم نشست.. مثل برق گرفته ها شدم اما نذاشتم اون بفهمه..
-بریم عزیزم؟
حال کسی رو داشتم که با دو متر قد می خواستن کل وجودش رو به زور در محفظه ای نیم متری جا بدن.. سری به تایید تکون دادم.. لبخند زد و با هم از پیش چشم نریمان و شکوه از سالن غذاخوری دور شدیم.. داشت به سمت راه پله ها می رفت.. کمی ازش فاصله گرفتم..
-بریم همون جای همیشگی لیلی جان؟
romangram.com | @romangram_com