#نگهبان_آتش_پارت_465
ایستادم از پشت میز بلند شد.. تاپ بسیار بازی به همراه دامن کوتاه که تنها نیمی از رونش رو می پوشوند به رنگ ارغوانی به تن داشت.. رو گرفتم:
-نه من نمی خوام به خاطر من شام نخورده بیاید..
نگاه های نریمان رو روی بدن لیلی دیدم اما زود رو گرفت.. پوزخند زدم حس نریمان آخرین چیزی بود که برام اهمیت داشت.. همچنان ایستاده بود.. لیلی رو به شکوه گفت:
-اینا رو جمع کن
و رو به صدف ادامه داد:
-توهم زود برگرد اتاقت
و صدف تنها سکوت کرد:
-نریمان..
و نریمان دستپاچه به سمتمون اومد..
-بفرمایید خانم..
پر اخم از بی دست و پاییش رو گرفتم که شنیدم لیلی گفت:
-اون ماشین رو به جایی که گفتم ببر تحویل بده
حالا می شد حدس هایی زد اگه چیزی که فکر می کردم درست باشه کارش تموم بود..
-چشم خیالتون راحت..
خوب متوجه بودم به خاطر صدف اینطور حرف می زدن.. همونطور که به سمتم با ناز قدم برمی داشت گفت:
-شکوه برامون قهوه بیار..
نمی دونم چرا نگاهم به سمت صدف کشیده شد.. اونم به من نگاه می کرد.. مدام لبش رو بین دندون می گرفت.. لعنتی به خودم گفتم که دست های لیلی، بازوم رو به آتیش کشید و باز یه حس آشنا به سراغم اومد.. نفرت..
-بریم؟
لب زدم:
romangram.com | @romangram_com