#نگهبان_آتش_پارت_464

درکسری از ثانیه هیچ صدایی به گوش نخورد جز سرفه های مکرر نریمان.. حق داشت حتی اون هم نمی دونست به اینجا میام.. لیلی لب های سرخ و بی نقصش رو از هم باز کرد و با لبخند چنگالش رو درون بشقاب گذاشت

-آخ تاویار چه سورپرایزی بیا با ما شام بخور

و به صندلی کنار خودش اشاره کرد

-شکوه زود باش یه سرویس دیگه بیار

-به روی چشم خانم..

نریمان هنوز سرفه میکرد.. احمق..

-سلام

صدایی ظریف و آشنا.. به سمتش سرکج کردم.. بازم یک جفت چشم که نمیشد نیلگون مردمک هاش رو حتی با وجود تاویار بودن ندید.. پیراهن قرمز به تن داشت که عجیب نبود این زیبایی در مقابل برفگون تنش.. صورت بدون آرایش و موهاش که با لجبازی صورت وشونه هاش رو پوشونده بود.. چشم پایین کشیدم که باز صداش، حالم رو نامعلوم کرد

-خیلی خوش اومدین

این چه حالی بود؟ خیلی سرد جواب دادم:

-سلام ممنون

و زیر چشمی لیلی و نریمان رو زیر نظر گرفتم.. هردو نگاهشون به ما بود لیلی گفت:

-چرا ایستادی بیا تا غذا از دهن نیفتاده به ما ملحق شو..

سرتکون دادم:

-نه من شرکت بودم ناهارم رو خیلی وقت نیست خوردم.. فقط خواستم عرض ادب کنم بیرون منتظر می مونم

لیلی بلند خندید:

-ای بابا چقدر کار آخه؟

این دختر داشت با نگاه هاش با من چیکار می کرد؟ تواین مدت چیز بدی ازش ندیده بودم با این حال نباید فراموش می کردم.. اونم دختره همین زنه خواستم برم که لیلی گفت:

-صبر کن..


romangram.com | @romangram_com