#نگهبان_آتش_پارت_463
-بله هستن خیلی به موقع اومدین
از گلدون پایه بلند کنار دیوار چشم گرفتم وبه شکوه دوختم:
-چطور؟
با لبخند گره روسریش رو محکم کرد و گفت:
-تازه میز شام رو چیدم.. همه هستن.. شماهم بفرمایید
و به سالن عذاخوری اشاره کرد.. ابرو بالا انداختم
-واقعا؟ چه بد پس من اینجا منتظر میمونم
دلخورگفت:
-وا این چه حرفیه پسرم؟
بعد انگار حرف نامربوطی زده باشه بادست دهنش رو پوشوند
-وای ببخشید بفرمایید آقا.. خانم اینطوری ناراحت میشن ازمن، هم به خاطر سرپا نگه داشتن شما هم این که
با دست مانع ادامه حرفش شدم
-باشه پس بریم
دهن نیمه بازش رو به لبخندی مزین کرد
-بفرمایید
و خودش جلوتر رفت.. به سمت سالن غذاخوری که در امتداد آشپزخونه بود رفتیم.. از شکوه فاصله داشتم که باگوشی پیامکی به این مضمون دادم
"آروم باش و فقط بگو این ماشین تا کی اینجاست؟ وکجامیره؟ یک ربع بعد جواب بده"
دلیورت شدن پیام با ورودم همزمان شد لیلی و صدف باهم متوجه حضورم شدن
-شب خوش لیلی خانم
romangram.com | @romangram_com