#نگهبان_آتش_پارت_462
-سلام قربان برای دیدن خانم اومدید؟
سرتکون دادم
-درو باز کن
کمی رو پاش جابجا شد کت مشکیش رو مرتب کرد وگفت:
-اما کسی از اومدن شما به من چیزی نگفته..
پراخم نگاهش کردم
-توچی گفتی؟
لب باز کرد که اون یکی مانع شد
-ببخشید قربان
نگاهم رو به سمتش کشوندم.. یک قدم جلو برداشت
-شما هرزمان بخواید میتونید بیاید
معلوم بود لیلی خوب تونسته بهش مدیریت بحران رو یاد بده.. کنار رفت و ریموت در روفشرد پوزخندم عمق گرفت.. در این زمان من تنهاترین و بزرگ ترین بحران بودم برای لیلی و تمام تشکیلاتش.. خیلی زود وارد محوطه عمارت شدم که با چراغ های سفید و آبی روشن شده بود.. ماشین رو جای همیشگی پارک کردم.. خوبه.. ظاهرا همه بودن.. از ماشین پیاده شدم.. امارت مثل الماس می درخشید اما اینبارم مثل همیشه بیقراری به دلم افتاد اینجا دیگه جایی برای نفس کشیدن نداشت
صدای انزو رو از ته باغ شنیدم حتما متوجه حضورم شده بود.
باید قبل ازاین که لیلی فرصت پیدامیکرد خودش رو آماده روبروی بامن کنه میرفتم.. دو لبه کتم رو به هم رسوندم اما هنوز یک قدم جلو نرفته بودم که چشمم تازه همون لگسوز قرمز رنگ رو دید
کل ماشین رو برانداز کردم و چشمم برای ثانیه ای قطره ای که از عقب ماشین به زمین چکید رو دید.. شک نداشتم حالا کاملا زیر نظر بودم.. ذهنم یک جا متمرکز نمیشد.. طوری وانمود کردم که چیزی فراموش کردم و به سمت ماشینم رفتم.. در نهایت پاکت سیگاری برداشتم و با نیم نگاهی به ماشین به سمت عمارت پاتند کردم.. تا در رو باز کردم شکوه رو دیدم:
-عه سلام آقا
اونم انگار خیلی تعجب کرد.. ابدا برام مهم نبود علی الخصوص احساس خود لیلی.. در رو پشتم بستم که به سمتم اومد..
-لیلی خانم که هستن؟
به اطراف چشم چرخوندم که صداش رو نزدیک به خودم شنیدم
romangram.com | @romangram_com